تبليغاتX
:: منتظرین ظهور امام زمان(عج) ::  

گروه منتظرین ظهور بابل



لوگو وبلاگ:

http://montazerinezohor.blogfa.com/
+نوشته شده در88/09/04ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط ایلیا |

+نوشته شده در88/09/01ساعت 1:50 بعد از ظهر توسط ایلیا |

مهم ترین فرقه های شیعه، در دو قرن اول و دوم انشعاب یافته اند و با پایان یافتن قرن دوم جدایی قابل ملاحضه ای در شیعه رخ نداده است لذا اصحاب ملل و نحل، در مقابل واقفیه، به شیعیان امامی كه قائل به امامت امام رضا ـ علیه السّلام ـ شدند، قطعیه و اثنا عشریه گفته اند كه به امامت امام رضا ـ علیه السّلام ـ و امامان بعد از او تا امام عصر ـ علیه السّلام ـ قائل اند.[1] البته در قرن اول هجری هم تا سال 61 هجری، یعنی تا شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ، انشعابی در تشیع رخ نداده است؛ اگرچه شهرستانی فرقه غلات سبئیه را انشعابی از شیعه می داند كه در عصر حضرت امیر ـ علیه السّلام ـ رخ داده است.[2] در حالی كه در اصل وجود شخصی به نام ابن سباء تردید است.[3] با این حال به گفته رجال كشی، عده ای غالی در زمان علی ـ علیه السّلام ـ بوده اند كه آن حضرت آنان را امر به توبه كرده و چون توبه نكرده اند، ‌اعدامشان كرده است.[4]
امام حسن و امام حسین ـ علیهما السّلام ـ كیان مسلمانان موقعیت ممتازی داشتند و تنها ذریه پیامبر به شمار می آمدند و علاوه بر شیعه عموم مسلمانان هم آنان را اولی به خلافت می دانستند؛ لذا در زمان این دو بزرگوار، شبهه ای در امر امامت پیش نیامد و هیچ انشعابی رخ نداد، بعد از شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ، ما شاهد انشعاب در تشیع هستیم كه فرقه های منشعب شده، عبارت اند از:
كیسانیه: معتقدان به امامت محمد حنفیه.
زیدیه: معتقدان به امامت زید بن علی
ناووسیه: قائلان به غیبت و مهدویت امام صادق ـ علیه السّلام ـ.
فطحیه: كسانی كه به امامت عبدالله افطح، فرزند امام صادق ـ علیه السّلام ـ قائل بودند.
سمطیه: معتقدان به امامت محمد دیباج، فرزند دیگر امام صادق ـ علیه السّلام ـ.
اسماعیله: كسانی كه به امامت اسماعیل، فرزند امام صادق ـ علیه السّلام ـ معتقدند.
طفیه: كسانی هستند كه معتقدند امام صادق ـ علیه السّلام ـ به امامت موسی بن طفی وصیت كرده است.
اقصمیه: كسانی كه می گویند امام صادق ـ علیه السّلام ـ به امامت موسی بن عمران اقمص وصیت كرده است.
یرمعیه: كسانی كه می گویند: امام صادق ـ علیه السّلام ـ به امامت یرمع بن موسی وصیت كرده است.
تمیمیه: گروهی كه قائل هستند امام صادق ـ علیه السّلام ـ در امامت، شخصی به نام ابی جعده بوده است.
یعقوبیه: منكران امامت موسی ین جعفر ـ علیه السّلام ـ كه می گویند امامت در غیر فرزندان امام صادق ـ علیه السّلام ـ می تواند باشد؛ بزرگشان شخصی به نام ابو یعقوب بود.
ممطوره: كسانی كه در مورد امام كاظم ـ علیه السّلام ـ توقف كرده و گفتند ما نمی دانیم آن حضرت از دنیا رفته یا نه.[5]؛
واقفیه: كسانی كه قائل اند امام كاظم ـ علیه السّلام ـ نمرده و تا قیامت نخواهد مرد.[6]
ابته بعضی از این فرقه ها به فرقه های كوچك تری نیز منشعب شده اند؛ مثلاً كیسانیه در مورد امامت محمد حنفیه دو گروه بودند:
عده ای قائل بودند كه محمد حنفیه بعد از امام حسین ـ علیه السّلام ـ به امامت رسیده است؛ گروهی دیگر می گفتند، كه محمد حنفیه پس از پدرش علی ـ علیه السّلام ـ امام بوده است؛ و بعد از این كه امامت را به پسرش، ابو هاشم، نسبت می دهند نیز چند گروه شده اند: گروهی معتقد بودند كه ابو هاشم به امامت محمد بن علی عباسی وصیت كرده است؛ گروه دوم قائل بودند، كه ابو هاشم به امامت برادرش علی بن محمد حنفیه وصیت كرده است؛ گروه سوم می گفتند، كه ابو هاشم برادرزاده اش، حسن بن علی را جانشین خود كرده است؛ گروه چهارم نیز معتقد بودند وصی ابو هاشم در امامت عبدالله بن عمروكندی بوده است.[7] زیدیه نیز به سه گروه اصلی تقسیم می شوند:
جارودیه:[8] بعد از پیامبر اكرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ، علی ـ علیه السّلام ـ را مستحق خلافت می دانستند و عقیده داشتند پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ آن جناب را با وصف به مردم شناساند، نه با اسم. مردم در عدم شناسایی ایشان تقصیر كردند و ابوبكر را اختیار نمودند و با این كار كفر ورزیدند.
سلیمانیه:[9] قائل هستند امامت با شورا تعیین می شود و امامت مفضول را با وجود افضل جایز می شمارند و از این راه مشروعیت خلافت ابوبكر و عمر را اثبات می كنند و امت را در عدم اختیار علی ـ علیه السّلام ـ خطار كار می دانند كه خطایشان به درجه فسق نمی رسد. عثمان را نیز تكفیر می كنند.
بتریه:[10] عقاید اینان نیز مانند عقاید سلیمانیه است. با تفاوت كه در مورد عثمان توقف می كنند.[11]
فرقه اسماعیلیه نیز به سه دسته تقسیم شدند:
فرقه ای قائل اند كه امام بعد از امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرزندش، اسماعیل است و او نمرده و زنده است و مهدی موعود می باشد.
فرقه دوم قائل شدند كه اسماعیل مرده و امامت به پسرش محمد منتقل شده و او غیب است و ظاهر خواهد شد و زمین را پر از عدل و داد خواهد كرد.
فرقه سوم نیز مثل فرقه دوم قائل به امامت محمد بن اسماعیل هستند، با این فرق كه می گویند محمد مرده و امامت در نسل او باقی مانده است.[12] البته اكثر این فرقه ها عمر چندانی نداشتند و به سختی می شود نام فرقه بر آنان اطلاق كرد. بلكه گروه هایی بودند كه با مرگ رهبرانشان منقرض می شدند و در صحنه های سیاسی ـ اجتماعی نمودی نداشتند. از میان این فرقه ها سه فرقه كیسانیه، زیدیه و اسماعیلیه در قرن اول، دوم و سوم دوام و ظهور داشتند. البته فرقه اسماعیلیه، اگر چه در قرن دوم و بعد از وفات امام صادق نمودی نداشت و به اصطلاح، ائمه آن در خفا به سر می بردند.[13]
در قرن اول هجری، پس از شیعه امامیه، تا خروج زید، كیسانیه مؤثرترین فرقه شیعه بوده است. كیسانیه در قیام مختار نمود و ظهور داشت و اگر خود مختار را كیسانی ندانیم بسیاری از نیروهایش بر مذهب كیسانی بودند.[14] این فرقه تا پایان قرن اول، فعالیت سیاسی داشت و ابو هاشم، عبدالله بن محمد حنفیه كه رهبر این فرقه بود، برای نخستین بار واژه های داعی و حجت را بر مبلغانش اطلاق كرد و بعدها توسط سایر فرق چون عباسیان، زیدیان و اسماعیلیان مورد استفاده قرار گرفت.
آخرین نمود سیاسی ـ اجتماعی كیسانیان را می توان در قیام عبدالله بم معاویه ـ از تبار جعفر طیار ـ جست و جو كرد؛ چنان كه شهرستانی می گوید:
«عده ای از كیسانیان معتقد به وصایت عبدالله بن عمروكندی بودند و آنگاه كه از او كذب و خیانت مشاهده كردند، به امامت عبدالله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر طیار قائل شدند... میان اصحاب عبدالله بن معاویه و اصحاب و پیروان محمد بن علی اختلاف شدیدی در امامت بود».[15]
بعد از كیسانیه دومین فرقه ای كه در صحنه سیاسی و اجتماعی فعال بود، فرقه زیدیه است كه بعد از قیام زید ایجاد شد و سیاسی ترین فرقه شیعه بوده است و از همه فرقه های شیعه به اصول اهل سنت نزدیك تر بود؛ چنان كه فرقه بتریه زیدیه علاوه بر پذیرش خلافت ابوبكر و عمر و عثمان، عایشه، طلحه و زبیر را نیز تكفیر نمی كردند. مذهب زیدی، یعنی تشیع به معنای اعم، چندان تعارضی با معتقدات اهل سنت نداشت، بدین سبب در بعضی از قیام های زیدی چون قیام محمدی نفس زكیه و برادرش ابراهیم تعدادی از بزرگان و عالمان اهل سنت شركت داشتند. همچنین شیعیانی كه در قیام های زیدی شركت می جستند، احتمالاً بر این باور بودند كه رهبران علوی قیام ها، منصوب از طرف امام معصوم هستند و شاید پراكندگی شیعیان از اطراف اینان. بدین سبب بود و در نهایت فقط زیدیان در كنار این رهبران باقی می ماندند؛ مثلاً ابراهیم بن عبدالله، برادر محمد نفس زكیه، به گفته مسعودی در آخر كار، با چهار صد نفر از زیدیه می جنگید كه این عده همراه او كشته شدند.[16]
سومین فرقه ای كه در صحنه های اجتماعی ـ سیاسی فعال بوده اند و نمود داشتند، فرقه اسماعیلی است. این فرقه در نیمه دوم قرن دوم هجری از پیكره تشیع جدا شده است. ولی تا اواخر قرن سوم هجری چندان نمودی در اجتماع نداشته است و رهبران آنها تا سال 296 هجری یعنی سال ظهور عبیدالله مهدی ـ اولین خلیفه فاطمی در مغرب ـ در خفا به سر می بردند؛ بدین سبب مراحل تكوین این فرقه كاملاً مجهول ماند؛ نوبختی كه در قرن سوم می زیسته حركت های اولیه آنان را به غلات و پیروان ابی الخطاب ربط می دهد.[17]
عقاید آنان نیز در هاله ای از ابهام مانده است. مسعودی در این مورد می نویسد:
«متكلمین فرق مختلف: شیعه، معتزله، مرجئه و خوارج كتبی درباره فرق و نیز در رد مخالفین خود نگاشته اند... اما كسی از آنها متعرض عقاید فرقه قرامطه نشده. كسانی نیز كه بر آنها رد نوشته اند مثلاً قدامه بن یزید النعانی، ابن عبدك الجرجانی، ابی الحسن زكریا الجرجانی، ابی عبدالله محمد بن علی بن الزرام الطائی الكوفی و ابی جعفر الكلابی هر كدام كه عقاید اهل باطل را شرح می دهند، كسان دیگر آن مطالب را نمی گویند، تازه خود اهل این فرقه مطالب این افراد را انكار كرده و آنها را تأیید نمی كنند».[18]
این مطلب باعث شد كه آنان را در مناطق مختلف به نام های متفاوتی بخوانند؛ خواجه الملك در این باره نوشته:
«آنها را به هر شهری و ولایتی به نامی می خوانند؛ به حلب و مصر اسماعیلی، به قم و كاشان و طبرستان و سبزوار سبعی، و به بغداد و ماوراءالنهر قرمطی و به ری خلفی و به اصفهان...».[19]
قبل از تشكیل دولت فاطمی، اسماعیلیان كمتر به فعالیت های سیاسی می پرداختند و بیشتر روی تبلیغ و جذب و تربیت نیرو تمركز داشتند، لذا شاهد سفر رهبران اسماعیلی از جمله محمد بن اسماعیل، عبدالله بن محمد، احمد بن عبدالله و حین بن احمد به مناطقی چون ری، نهاوند، منطقه دماوند، سوریه، جبال قندهار، نیشابور، دیلم، یمن، همدان، استانبول و آذربایجان هستیم كه در این مناطق داعیان و مبلغان خویش را پراكنده می كردند.[20]
با توجه به این زمینه ها بود كه قرمطیان خود را به اسماعیلیه منسوب كردند و با چنان گستردگی به فعالیت پرداختند كه لشكریان عباسی نتوانستند فتنه آنان را خاموش كنند.[21]
در سال 296 هجری نیز دولت فاطمی بر اساس مذهب اسماعیلی در مغرب شكل گرفت و بخش وسیعی از سرزمین اسلامی را از قلمرو عباسیان خارج ساخت.


--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت ها:
[1] . شهرستانی. كتاب الملل و النحل، منشورات الشریف الرضی، قم، 1364هـ .ش، ج 1، ص 150.
[2] . همان، ص 155.
[3] . رجوع شود: العسكری، السید مرتضی. عبدالله بن سباء و اساطیر اخری، چاپ ششم، 1413 هـ. 1993،ج 328 ـ 375.
[4] . شیخ طوسی. اختیار معرفه الرجال، موسسه آل البیت لاحیاء التراث، قم، 11404 هـ ، ج 1، ص 325.
[5] . ابن میثم البحرانی، میثم بن علی. الحیاه فی القیامه فی تحقیق امر الامامه، مجمع الفكر الاسلامی، قم، ط اول، 1417 هـ، ص 172 ـ 174.
[6] . شهرستانی. همان، ص 150.
[7] . شهرستانی. همان. ص 131 ـ 135.
[8] . آنان اصحاب ابی الجارود، زیاد بن ابی زیاد بودند از این رو به آنها جارودیه می گفتند.
[9] . رهبرشان شخصی به نام سلیمان بن جریر بود؛ لذا به آنان سلیمانیه گفتند.
[10] . رهبرشانم شخصی به نام كثیر النوری ابتر است لذا به نام او موسوم به بتریه شدند.
[11] . همان، ص 140 ـ 142.
[12] . خراسانی، شیخ محمد كریم. تاریخ و عقاید فرقه آقاخانیه، تلخیص و تنظیم. حسین حسنی، مشر الهادی، ص 2 و 3.
[13] . همان، ص 43.
[14] . مسعودی، علی بن الحسین. مروج الذهب، منشورات مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1411 هـ ، ج 3، ص 91.
[15] . شهرستانی .همان، ص 135.
[16] . مسعودی، علی بن الحسین. مروج الذهب، منشورات مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1411 هـ ، ج 3، ص 326.
[17] . فرق الشیعه، المطبعه الحیدریه، نجف، 1355 ـ 1936، ص 71.
[18] . التنبیه و الاشراف، دار الصاوی للطبع و النشر و التألیف، قاهره، ص 341.
[19] . سیاست نامه، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، 1364 هـ ، ص 311.
[20] . رجوع شود به: جعفریان، رسول. تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا قرن هفتم هجری، سازمان تبلیغات اسلامی، قم، چ پنجم، 1377، ص 207 ـ 209.
[21] . مسعودی، علی بن الحسین. مروج الذهب، ممنشورات مؤسسه الاعلمی للمطبوعات، بیروت، ط اولی، 1411 هـ ـ 1991 م، ج 4، ص 297.

+نوشته شده در88/09/01ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط ایلیا |

و از جمله كسانى كه در  مراحل اولیه  دعوت‏رسول خدا(ص)اسلام آورده ابو ذر غفارى است كه بنا بگفته‏برخى از علماى اهل سنت چهارمين نفر و بگفته ديگران پنجمين‏شخصى است (1) كه به رسول خدا(ص)ايمان آورده و مسلمان شده است،و چنانچه برخى گفته‏اند:

وى سالها قبل از اسلام بت پرست‏بوده و بتى داشته بنام‏«مناة‏»كه همان بت قبيله‏اش‏«بنى غفار»بوده روزى براى‏بت‏خود مقدارى شير آورد و در كنار او گذارد و خود بكنارى‏رفت تا بنگرد كه‏«مناة‏»با آن شير چه مى‏كند و در اين هنگام‏مشاهده كرد كه روباهى بيامد و شير را خورد و سپس بكنار بت‏«مناة‏»آمد و پاى خود را بلند كرده و بر آن بت‏بول كرده ورفت!..-

ديدن اين منظره ابو ذر را بفكر فرو برد و وجدان خفته توحيدى‏او را بيدار كرده بخود آمد و با خود گفت:اين بتى كه به اين‏اندازه ناتوان و مفلوك است كه روباهى ميتواند غذاى او را بخوردو اين جرات و جسارت را نسبت‏به او روا دارد كه بر سر و روى‏او بول كند چگونه مى‏تواند معبود من باشد و دفع زيان و ضرر ازمن و انسانهاى ديگر بكند و همين سبب شد تا او دست ازبت پرستى برداشته و بخداى جهان ايمان آورد و اشعار زير را نيزدر همين باره گفت:

ارب يبول الثعلبان براسه لقد ذل من بالت عليه الثعالب فلو كان ربا كان يمنع نفسه و لا خير فى رب ناته المطالب برئت من الاصنام فالكل باطل و آمنت‏بالله الذى هو غالب

و پس از سرودن اين اشعار بدنبال حنفاى زمان خود رفت و سالها قبل از بعثت رسول خدا(ص)دست از بت پرستى برداشت ودر زمره حنفاى زمان خود در آمد. (2)

و بلكه بر طبق پاره‏اى از روايات وى قبل از ظهور اسلام وبعثت رسول خدا(ص)نماز ميخواند، و چون از او پرسيدند بكدام‏جهت نماز ميخواندى؟پاسخ داد:

«حيث وجهنى الله‏»

بدان سو كه خداوند مرا بدان سو متوجه ميكرد (3) !

و هم چنان بود تا وقتى كه به او خبر ظهور رسول خدا(ص) رسيد و بمكه آمده و بدست رسول خدا(ص)مسلمان شد.

و البته داستان اسلام او بدو صورت نقل شده كه يكى رامرحوم صدوق در امالى و كلينى(ره) در روضة و ابن شهر آشوب درمناقب نقل كرده‏اند و ديگرى را دانشمندان اهل سنت و ارباب‏تراجم حديث كرده‏اند.

مرحوم ابن شهر آشوب در كتاب مناقب در باب معجزات‏رسول خدا(ص)و آن بخش از معجزات آنحضرت كه مربوط به‏تكلم حيوانات و سخن گفتن آنها با رسول خدا(ص)و ديگران بوده حديث را بطور مرسل از ابى سعيد خدرى روايت كرده وظاهرا آنرا از طريق اهل سنت روايت نموده ولى مرحوم صدوق وكلينى(ره)با شرح بيشترى نظير آنرا با سند خود از طريق شيعه ازامام صادق عليه السلام روايت كرده‏اند كه ترجمه حديث روضه‏كافى چنين‏است:

مردى از امام صادق روايت كند (4) كه فرمود:آيا جريان‏مسلمان شدن سلمان و ابو ذر را براى شما باز نگويم؟آن‏مرد گستاخى و بى ادبى كرده گفت:اما جريان اسلام‏سلمان را دانسته‏ام ولى كيفيت اسلام ابى ذر را براى من‏باز گوئيد.

فرمود:همانا ابا ذر در دره‏«مر»(دره‏اى است دريك منزلى مكه)گوسفند مى‏چرانيد كه گرگى از سمت‏راست گوسفندانش بدانها حمله كرد،ابو ذر با چوبدستى‏خود گرگ را دور كرد،آن گرگ از سمت چپ آمد ابو ذردوباره او را براند سپس بدان گرگ گفت:من گرگى‏پليدتر و بدتر از تو نديدم،گرگ بسخن آمده گفت:بدتر ازمن-بخدا-مردم مكه هستند كه خداى عز و جل پيغمبرى‏بسوى ايشان فرستاده و آنها او را تكذيب كرده دشنامش مى‏دهند (5) .

اين سخن در گوش ابو ذر نشست و به زنش گفت: خورجين و مشك آب و عصاى مرا بياور،و سپس با پاى‏پياده راه مكه را در پيش گرفت تا تحقيقى درباره خبرى‏كه گرگ داده بود بنمايد، و همچنان بيامد تا در وقت گرماوارد شهر مكه شد،و چون خسته و كوفته شده بود سر چاه‏زمزم آمد و دلو را در چاه انداخت(بجاى آب)شير بيرون‏آمد،با خود گفت:اين جريان-بخدا سوگند-مرا بدانچه‏گرگ گفته است راهنمائى ميكند و ميفهماند كه آنچه رامن بدنبالش آمده‏ام بحق و درست است.

شير را نوشيد و بگوشه مسجد آمد،در آنجا جمعى ازقريش را ديد كه دور هم حلقه زده و همانطور كه گرگ‏گفته بود به پيغمبر(ص)دشنام ميدهند،و همچنان ازآنحضرت سخن كرده و دشنام دادند تا وقتى كه در آخرروز ابو طالب از مسجد در آمد،همينكه او را ديدند بيكديگرگفتند:از سخن خوددارى كنيد كه عمويش آمد.

آنها دست كشيدند و ابو طالب بنزد آنها آمد و با آنهابگفتگو پرداخت تا روز بآخر رسيد سپس از جا برخاست،ابو ذر گويد:من هم با او برخاستم و بدنبالش رفتم،ابو طالب رو بمن كرده و گفت:حاجتت را بگو،گفتم:اين‏پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث شده(ميخواهم)! گفت:با او چه كار دارى؟گفتم:ميخواهم بدو ايمان‏آورم و او را تصديق كنم و خود را در اختيار او گذارم كه‏هر دستورى بمن دهد اطاعت كنم،ابو طالب فرمود:راستى‏اينكار را ميكنى؟گفتم:آرى. فرمود:فردا همين وقت نزدمن بيا تا تو را نزد او ببرم.

ابوذر گويد:آن شب را در مسجد خوابيدم،و چون روزديگر شد دو باره نزد قريش رفتم و آنان همچنان سخن ازپيغمبر(ص)كرده و باو دشنام دادند تا ابو طالب نمودار شدو چون او را بديدند بيكديگر گفتند:خوددارى كنيد كه‏عمويش آمد،و آنها خوددارى كردند،ابو طالب با آنهابگفتگو پرداخت تا وقتيكه از جا برخاست و من‏بدنبالش رفتم و بر او سلام كردم،فرمود: حاجتت را بگو،گفتم:اين پيغمبرى كه در ميان شما مبعوث شده‏ميخواهم،فرمود:با او چه كار دارى؟گفتم:ميخواهم بدوايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم كه‏هر دستورى بمن بدهد اطاعت كنم،فرمود:تو اينكار راميكنى؟گفتم:آرى،فرمود:همراه من بيا، من بدنبال اورفتم و آنجناب مرا بخانه‏اى برد كه حمزة(ع)در آن بود،من بر او سلام كردم و نشستم حمزة گفت:حاجتت‏چيست؟گفتم:اين پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث‏گشته ميخواهم،فرمود:با او چه كار دارى؟گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورده تصديقش كنم و خود را در اختياراو گذارم كه هر دستورى بمن بدهد اطاعت كنم،فرمود: گواهى دهى كه معبودى جز خداى يگانه نيست،و به‏اينكه محمد رسول خدا است؟گويد:من شهادتين راگفتم.پس حمزه مرا بخانه‏اى كه جعفر(ع)در آن بود برد،من بدو سلام كردم و نشستم،جعفر بمن گفت: چه‏حاجتى دارى؟گفتم:اين پيغمبرى را كه در ميان شمامبعوث شده ميخواهم،فرمود:با او چه كار دارى گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختياراو گذارم تا هر فرمانى دهد انجام دهم،فرمود:گواهى ده‏كه نيست معبودى جز خداى يگانه‏اى كه شريك ندارد واينكه محمد بنده و رسول او است.

گويد:من گواهى دادم و جعفر مرا بخانه‏اى برد كه‏على(ع)در آن بود من سلام كرده نشستم فرمود:چه‏حاجتى دارى؟گفتم:اين پيغمبرى كه در ميان شمامبعوث گشته ميخواهم،فرمود: چه كارى با او دارى؟ گفتم:ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود رادر اختيار او گذارم تا هر فرمانى دهد فرمان برم،فرمود: گواهى دهى كه معبودى جز خداى يگانه نيست و اينكه‏محمد رسول خدا است،من گواهى دادم و على(ع)مرابخانه‏اى برد كه رسول خدا(ص)در آنخانه بود،پس سلام‏كرده نشستم رسولخدا(ص)بمن فرمود:چه حاجتى دارى؟عرض كردم: اين پيغمبرى را كه در ميان شمامبعوث گشته ميخواهم،فرمود:با او چه كارى دارى؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و هردستورى بمن دهد انجام دهم،فرمود:گواهى دهى كه‏معبودى جز خداى يگانه نيست و اينكه محمد رسول خدااست،گفتم:گواهى دهم كه معبودى جز خداى يگانه‏نيست،و محمد رسول خدا است.

رسولخدا(ص)بمن فرمود:اى اباذر بسوى بلاد خويش‏بازگرد كه عموزاده‏ات از دنيا رفته و هيچ وارثى جز توندارد،پس مال او را برگير و پيش خانواده‏ات بمان تا كارما آشكار و ظاهر گردد ابو ذر بازگشت و آن مال را برگرفت‏و پيش خانواده‏اش ماند تا كار رسول خدا صلى الله عليه‏و آله و سلم آشكار گرديد.

امام صادق(ع)فرمود:اين بود سرگذشت ابو ذر و اسلام‏او،و اما داستان سلمان را كه شنيده‏اى (6) .

و اما صورتى كه دانشمندان اهل سنت مانند بخارى و مسلم‏در كتاب صحيح خود و ديگران با مختصر اختلافى از ابن عباس‏نقل كرده‏اند بدينگونه است كه گويد:

چون خبر ظهور پيامبرى در مكه به اطلاع ابوذر رسيد برادرش‏را فرستاده بدو گفت:براى تحقيق بمكه برو و خبر اين مرد را وآنچه درباره او شنيدى بمن گزارش كن...

وى بمكه آمد و خبرى از آنحضرت گرفت و سپس بازگشته‏به ابو ذر گفت:او مردى است كه مردم را امر بمعروف و نهى ازمنكر مى‏كند و به مكارم اخلاق دستور ميدهد.

ابوذر گفت:خواسته مرا انجام ندادى!...

و بدنبال اين سخن ظرف آبى و توشه راهى برداشته و خودبمكه آمد ولى احتياط كرد پيش از آنكه رسول خدا(ص)راشخصا ديدار كند و خواسته خويش را بكسى اظهار كند،بهمين‏منظور آنروز را تا شب در مسجد الحرام گذراند و چون پاسى ازشب گذشت على عليه السلام در آنشب او را ديدار كرده فرمود:

از كدام قبيله هستى؟

پاسخداد:مردى از بنى غفار هستم.

على عليه السلام بدو فرمود:برخيز و بخانه خود بيا!

و بدين ترتيب على عليه السلام در آنشب او را بخانه خود بردو از وى پذيرائى كرد ولى هيچكدام سخن ديگرى با هم نگفتند.

آنشب گذشت و روز ديگر را نيز ابو ذر تا غروب به جستجوى‏رسول خدا(ص)گذراند.

ولى آنحضرت را ديدار نكرد و از كسى هم سئوالى نكرد وچون شب شد بجاى شب گذشته خود در مسجد رفت و دو باره‏على عليه السلام بدو برخورد و فرمود:

هنوز جائى پيدا نكرده‏اى!و بدنبال آن مانند شب گذشته اورا بخانه برد و از او پذيرائى كرد و هيچكدام با يكديگر سخنى‏نگفتند،و شب سوم نيز بهمين ترتيب گذشت و چون روز سوم شدابو ذر به على عليه السلام عرض كرد:

اگر منظور خود را از آمدن به شهر مكه اظهار كنم قول ميدهى‏آنرا مكتوم و پنهان دارى؟و على عليه السلام اين قول را به او دادو ابو ذر اظهار داشت:آمده‏ام تا ازين پيامبرى كه مبعوث شده است‏اطلاعى پيدا كنم،و قبلا نيز برادرم را فرستادم ولى خبر صحيح وكاملى براى من نياورد و از اينرو ناچار شدم خودم بدين منظورآمده‏ام!

على عليه السلام بدو فرمود:امروز بدنبال من بيا،و هر كجاكه من احساس خطرى براى تو كردم مى‏ايستم و همانند كسى‏كه آب ميريزم بسوى تو باز ميگردم،و اگر كسى را نديدم(وخطرى احساس نكردم)هم چنان ميروم و تو نيز دنبال سر من بياتا بهر خانه‏اى كه وارد شدم تو هم وارد شو!

ابو ذر بدنبال على عليه السلام رفت تا بخانه رسول خدا(ص) وارد شدند و هدف خود را از ورود بمكه و تشرف خدمت آنحضرت ابراز كرده و مسلمان شد،و آنگاه عرض كرد:اى‏رسول خدا اكنون چه دستورى بمن ميدهى؟

فرمود:بنزد قوم خود باز گرد تا خبر من بتو برسد!

ابو ذر عرض كرد:بخدائى كه جان من در دست او است‏باز نگردم تا اين كه دين اسلام را آشكارا در مسجد بمردم مكه‏ابلاغ كنم!

اينرا گفت و بمسجد آمده با صداى بلند فرياد زد:

«اشهد ان لا اله الا الله و ان محمدا عبده و رسوله‏»

مشركان كه اين فرياد را شنيدند گفتند:

اين مرد از دين بيرون رفته!و بدنبال اين گفتار بر سر او ريخته‏آنقدر او را زدند كه بيهوش شد، در اينوقت عباس بن عبد المطلب‏نزديك آمد و خود را بر روى ابو ذر انداخت و گفت:شما كه اين‏مرد را كشتيد!شما مردمانى تاجر پيشه هستيد و راه تجارت شمااز ميان قبيله غفار ميگذرد و كارى ميكنيد كه قبيله غفار راه‏كاروانهاى شما را نا امن كنند!

و بدين ترتيب از ابو ذر دست‏برداشتند،و روز ديگر هم ابو ذرهمين كار را كرد و مشركين مانند روز گذشته او را زدند و باوساطت عباس از او دست‏برداشتند (7) .

با توجه به سبقت ابو ذر در اسلام،و آمدن اوبمكه در مرحله تبليغ سرى اسلام همانگونه كه از اين روايات‏ظاهر ميشود بنظر ميرسد رسيدن خبر ظهور پيامبر اسلام در مكه به‏ابوذر از طريق غير عادى و بصورت خارق العاده بوده و همانگونه‏كه در روايات شيعه بود،و بدان گونه نبوده كه به سادگى خبرظهور رسول خدا(ص)به قبيله بنى غفار در باديه‏هاى مكه رسيده‏باشد و او نيز به جستجوى آنحضرت بمكه آمده باشد،و الله‏العالم.

***************
1- الاصابة ج 4 ص 64 و الاستيعاب(حاشية الاصابة)ص 62 و طبقات ابن سعد ج 4 ص‏224 اسد الغابة ج 5 ص 186.

2- سيرة المصطفى هاشم معروف ص 136،و البته اين اشعار به شخص ديگرى هم بنام‏غاوى بن عبد ربه سلمى نسبت داده شده كه ما در شماره 55 در ضمن داستان حنفاء سرگذشت او را نقل كرده‏ايم.

3- الغدير ج 8 ص 308.

4- و در روايت امالى صدوق(ره)سند حديث‏به ابو بصير مى‏رسد كه او از امام صادق(ع) روايت كرده.

5- و عبارت مناقب اينگونه است:«وا عجب من ذلك رسول الله بين الحرتين فى النخلات‏يحدث الناس بما خلا و يحدثهم بما هو آت و انت تتبع غنمك؟!».

6- روضه كافى(مترجم)ج 2 ص 123-126 مناقب ج 1 ص 99 و امالى صدوق ص 287 و ضمنا داستان اسلام سلمان را نيز انشاء الله تعالى در جاى خود ذكر خواهيم كرد.

7- الطبقات الكبرى ج 4 ص 224.الاصابة و الاستيعاب ج 4 ص 63 و اسد الغابة ج 5 ص‏187.
+نوشته شده در88/09/01ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط ایلیا |

گذری بر زندگی‌نامه حضرت عبدالعظیم


عبدالعظیم علیه السّلام فرزند عبدالله بن علی، از نوادگان حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام است و نسبش با چهار واسطه به آن حضرت می‌رسد . پدرش عبدالله نام داشت و مادرش فاطمه دختر عقبه بن قیس .

ولادت با سعادت حضرت عبدالعظیم علیه السّلام در سال 173 هجری قمری در شهر مقدّس مدینه واقع شده است و مدّت 79 سال عمر با بركت او با دوران امامت چهار امام معصوم یعنی امام موسی كاظم علیه السّلام، امام رضا علیه السّلام، امام محمّدتقی علیه السّلام و امام علیّ النّقی علیه السّلام مقارن بوده، محضر مبارك امام رضا علیه السّلام، امام محمّد تقی علیه السّلام  و امام هادی  علیه السّلام را درك كرده و احادیث فراوانی از آنان روایت كرده است .

این فرزند حضرت پیامبر صلّی الله علیه و آله وسلّم، از آنجا كه از نوادگان حضرت امام حسن مجتبی علیه السّلام است به حسنی شهرت یافته است .

حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السّلام از دانشمندان شیعه و از راویان حدیث ائمه معصومین علیهم السّلام و از چهره‌های بارز و محبوب و مورد اعتماد، نزد اهل بیت عصمت علیهم السّلام و پیروان آنان بود و در مسایل دین آگاه و به معارف مذهبی و احكام قرآن، شناخت و معرفتی وافر داشت .

حضرت عبدالعظیم علیه السّلام به صورت یك مسافر ناشناس، وارد ری شد و در محلّه ساربانان در كوی سكّه الموالی به منزل یكی از شیعیان رفت،

ستایشهایی كه ائمه معصومین علیهم السّلام از وی به عمل آورده اند، نشان دهنده شخصیّت علمی و مورد اعتماد اوست؛ حضرت امام هادی علیه السّلام گاهی اشخاصی را سؤال و مشكلی داشتند، راهنمایی می‌فرمودند كه از حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السّلام  بپرسند و او را از دوستان حقیقی خویش می‌شمردند و معرّفی می‌فرمودند .

در آثار علمای شیعه نیز، تعریفها و ستایشهای عظیمی درباره او به چشم می‌خورد، آنان از او به عنوان عابد، زاهد، پرهیزكار، ثقه، دارای اعتقاد نیك و صفای باطن و به عنوان محدّثی عالیمقام و بزرگ یاد كرده اند؛ در روایات متعدّدی نیز برای زیارت حضرت عبدالعظیم علیه السّلام، ثوابی همچون ثواب زیارت حضرت سیّد الشهدا، امام حسین علیه السّلام بیان شده است.

زمینه‌های مهاجرت حضرت عبدالعظیم علیه السّلام  از مدینه به ری و سكونت در غربت را باید در اوضاع سیاسی و اجتماعی آن عصر جستجو كرد؛ خلفای عبّاسی نسبت به خاندان حضرت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و شیعیان ائمه علیه السّلام  بسیار سختگیری می‌كردند، یكی از بدرفتارترین این خلفأ متوكّل بود كه خصومت شدیدی با اهل بیت علیهم السّلام داشت، و تنها در دورت او چندین بار مزار حضرت امام حسین علیه السّلام  را در كربلا تخریب و با خاك یكسان ساختند و از زیارت آن بزرگوار جلوگیری به عمل آوردند.

سادات و علویّون در زمان او در بدترین وضع به سر می‌بردند .حضرت عبدالعظیم علیه السّلام  نیز از كینه و دشمنی خلفا در امان نبود و بارها تصمیم به قتل آن حضرت گرفتند و گزارشهای دروغ سخن چینان را بهانه این سختگیری‌ها قرار می‌دادند، درچینن دوران دشوار و سختی بود كه حضرت عبدالعظیم علیه السّلام به خدمت حضرت امام هادی علیه السّلام  رسید و عقاید دینی خود را بر آن حضرت عرضه كرد، حضرت امام هادی علیه السّلام  او را تأیید فرموده و فرمودند: تو از دوستان ما هستی .

دیدار حضرت عبدالعظیم علیه السّلام در سامرا با حضرت امام هادی علیه السّلام  به خلیفه گزارش داده شد و دستور تعقیب و دستگیری وی صادر گشت، او نیز برای مصون ماندن از خطر، خود را از چشم مأموران پنهان می‌كرد و در شهرهای مختلف به صورت ناشناس رفت و آمد می‌كرد و شهر به شهر می‌گشت تا به ری رسید و آنجا را برای سكونت انتخاب كرد. علّت این انتخاب به شرایط دینی و اجتماعی ری در آن دوره بر می‌گردد كه وقتی اسلام به شهرهای مختلف كشور ما وارد گشت و مسلمانان در شهرهای مختلف ایران به اسلام گرویدند، از همان سالها ری یكی از مراكز مهمّ سكونت مسلمانان شد و اعتبار و موقعیّت خاصّی پیدا كرد . زیرا سرزمینی حاصلخیز و پرنعمت بود، عمرسعد هم به طمع ریاست یافتن بر ری در حادثه جانسوز كربلا، حضرت حسین بن علی علیه السّلام را به شهادت رساند. در ری هم اهل سنّت و هم از پیروان اهل بیت علیهم السّلام زندگی می‌كردند و قسمت جنوبی و جنوب غربی شهر ری بیشتر محلّ سكونت شیعیان بود.

حضرت عبدالعظیم علیه السّلام به صورت یك مسافر ناشناس، وارد ری شد و در محلّه ساربانان در كوی سكّه الموالی به منزل یكی از شیعیان رفت، مدّتی به همین صورت گذشت. او در زیرزمین آن خانه به سر می‌برد و كمتر خارج می‌شد، روزها را روزه می‌گرفت و شبها به عبادت و تهجّد می‌پرداخت، تعداد كمی از شیعیان او را می‌شناختند و از حضورش در ری خبر داشتند و مخفیانه به زیارتش می‌شتافتند، امّا می‌كوشیدند كه این خبر فاش نشود و خطری جانِ حضرت را تهدید نكند.

پس از مدّتی، افراد بیشتری حضرت عبدالعظیم علیه السّلام را شناختند و خانه‌اش محلّ رفت و آمد شیعیان شد، نزد او می‌آمدند و از علوم و روایاتش بهره می‌گرفتند و عطر خاندان عصمت علیهم السّلام را از او می‌بوئیدند و او را یادگاری از امامان خویش می‌دانستند و پروانه وار گردِ شمعِ وجودش طواف می‌كردند.

حضرت عبدالعظیم علیه السّلام میان شیعیان شهرری بسیار ارجمند بود و پاسخگویی به مسایل شرعی و حلّ مشكلات مذهبی آنان را برعهده داشت؛ این تأكید، هم گویای مقام برجسته حضرت عبدالعظیم علیه السّلام است و هم می‌رساند كه وی از طرف حضرت امام هادی علیه السّلام در آن منطقه، وكالت و نمایندگی داشته است؛ مردم سخن او را سخن امام علیه السّلام می‌دانستند و در مسایل دینی و دنیوی، وجود او محور تجمّع شیعیان و تمركز هواداران اهل بیت علیهم السّلام بود.

روزهای پایانی عمر پربركت حضرت عبدالعظیم علیه السّلام با بیماری او همراه بود، آن قامت بلند ایمان و تلاش، به بستر افتاده بود و پیروان اهل بیت در آستانه محرومیّت از وجود پربركت این سیّد كریم قرارگرفته بودند، اندوه مصیبتهای پیاپی مردم و روزگار تلخ شیعیان در عصر حاكمیت عبّاسیان برایش دردی جانكاه و مضاعف بود؛ در همان روزها یك رویای صادقانه حوادث آینده را ترسیم كرد: یكی از شیعیان پاكدل ری، شبی درخواب حضرت رسول صلّی الله علیه وآله و سلّم را در خواب دید. حضرت پیامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم  به او فرمود: فردا یكی از فرزندانم در محلّه سكّه المولی چشم از جهان فرو می‌بندد، شیعیان او را بردوش گرفته به باغ عبدالجبّار می‌برند و نزدیك درخت سیب به خاك می‌سپارند.

سحرگاه به باغ رفت تا آن باغ را از صاحبش بخرد و افتخار دفن شدن یكی از فرزندان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را نصیب خویش سازد، عبدالجبّار كه خود نیز خوابی همانند خوابِ او را دیده بود، به رمز و راز غیبی این دو خواب پی برد و برای اینكه در این افتخار، بهره‌ای داشته باشد، محلّ آن درخت سیب و مجموعه باغ را وقف كرد تا بزرگان و شیعیان در آنجا دفن شوند.

حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السّلام از دانشمندان شیعه و از راویان حدیث ائمه معصومین علیهم السّلام و از چهره‌های بارز و محبوب و مورد اعتماد، نزد اهل بیت عصمت علیهم السّلام و پیروان آنان بود

همان روز حضرت چشم از جهان فرو بست. خبر درگذشت این نواده رسول اكرم صلّی الله علیه وآله و سلّم  دهان به دهان گشت و مردم با خبر شدند و جامه‌های سیاه پوشیدند و بر در خانه حضرت عبدالعظیم الحسنی علیه السّلام گریان و مویه كنان گرد آمدند؛ پیكر مطهّر او را غسل دادند، به نقل برخی مورّخان در هنگام غسل، در جیب پیراهن او كاغذی یافتند كه نام و نسب خود را در آن نوشته بود؛ بر پیكر او نماز خواندند، تابوت او را بردوش گرفتند و با جمعیّت انبوه عزادار به سوی باغ عبدالجبّار تشییع كردند و پیكر مطهّرش را در كنار همان درخت سیب كه رسول خدا صلّی الله علیه وآله و سلّم به آن شخص اشاره كرده بود، دفن كردند تا پاره‌ای از عترت مصطفی صلّی الله علیه وآله و سلّم در این باره به امانت بماند و نورافشانی كند و دلباختگان خاندان پیامبر صلّی الله علیه وآله و سلّم از مزار این ولیّ خدا فیض ببرند.




--------------------------------------------------------------------------------


برگرفته از پایگاه آستان مقدس حضرت عبدالعظیم

+نوشته شده در88/09/01ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط ایلیا |

نگاهی به زندگی حضرت معصومه علیهاالسلام

 
صدای شادی افلاکیان از کوچه پس کوچه‏های مدینه به گوش می‏رسد. از خانه ساده و با صفای امام کاظم علیه‏السلام، نوری به آسمان برخاسته است. ستاره‏ها نورانی‏تر شده‏اند و ماه، همچون خورشید می‏درخشد. صدای گریه‏ای سکوت آسمان‏ها را شکسته، انتظار عاشقانه پدری را به پایان رسانده، و لب‏های پر از نور پیشوای هفتم را به لبخند زینت داده و بر اماممان، حضرت رضا علیه‏السلام همدمی بخشیده، تا زینبی دیگر برای حسینی دیگر باشد. آری، مدینه از شمیم فاطمه معصومه علیهاالسلام معطر شده است.

 

پایان انتظار

با توجه به اینکه امام صادق علیه‏السلام پیش از ولادت امام کاظم علیه‏السلام از ولادت حضرت معصومه علیهاالسلام خبر داده بود، خاندان ولایت بیش از 45 سال، در انتظار به دنیا آمدن این بانوی والا مقام بودند. آنچه این انتظار را عمیق‏تر می‏کند این است که مادر حضرت رضا علیه‏السلام و حضرت معصومه علیهاالسلام، حضرت نجمه بود که در طول زندگی، دو فرزند بیشتر به دنیا نیاورد. امام رضا علیه‏السلام 25 سال پیش از حضرت معصومه علیهاالسلام چشم به جهان گشوده بود، بنابراین حضرت نجمه و امام رضا علیه‏السلام در طول این مدت در انتظار آن بانوی گرامی به سر می‏بردند.

 

زمان تولد

در سال، ماه و روز تولد فاطمه معصومه علیهاالسلام اختلافات عمده‏ای وجود دارد که اصلی‏ترین عامل آن، خفقان حاکم بر ضد شیعیان و تقیه آنها بود. همچنین، منعکس نشدن تاریخ تولد و وفات بانوان اهل بیت عمومیت دارد، به طوری که تاریخ شهادت حضرت فاطمه علیهاالسلام، مدفن حضرت زینب علیهاالسلام، تولد و وفات ام کلثوم علیهاالسلام، مادران همه امامان از امام زین العابدین علیه‏السلام تا امام عصر علیه‏السلام و دختران امامان از امام حسن علیه‏السلام تا امام عسکری علیه‏السلام کاملاً ناشناخته مانده است. با این حال، در میان محققان درباره تولد حضرت معصومه علیهاالسلام دو نظر وجود دارد: گروهی معتقدند تولد وی در سال 183 اتفاق افتاد، و گروهی به 173 اعتقاد دارند. نظر دوم طرفداران بیشتری داشته و از ابهام کمتری برخوردار است.


حضرت معصومه علیهاالسلام و امام رضا علیه‏السلام، هر دو از یک مادر به نام نجمه (ستاره) به دنیا آمده‏اند. در کتاب‏های تاریخی برای مادر حضرت ده‏ها نام و لقب ذکر شده است که عبارت است از: نجمه، تُکْتَم، طاهره، ام‏البنین، سمانه، خیزران و.... مادر فاطمه معصومه علیهاالسلام در روزگار خود بهترین زنان بود، از همین روی و بر اساس رؤیای صادقه‏ای که

 حمیده، مادر امام کاظم علیه‏السلام دیده بود، نجمه را به عقد امام کاظم علیه‏السلام درآورد. حمیده خود بارها به امام کاظم علیه‏السلام درباره نجمه سفارش می‏کرد و می‏گفت: «پسرم! نجمه بانویی است که هرگز بهتر از او ندیده‏ام». این چنین شخصیتی، این قابلیت را داشت که بذر آسمانی هشتمین پیشوای شیعیان را در جان پاکش پرورش دهد.

 

عصری که او شکفت

دورانی که به شکفتن فاطمه معصومه علیهاالسلام انجامید، هم زمان با امامت امام موسی بن جعفر علیه‏السلام بود که در سال 148 به امامت رسید و 35 سال به امامت پرداخت. خلفای بنی عباس در این دوران آن چنان عرصه را بر امام و شیعیان تنگ کردند که راویان به هنگام روایت نمی‏توانستند به صراحت از نام حضرت یاد کنند و ناگزیر کنیه‏های حضرت مانند ابی ابراهیم و ابی الحسن و القاب وی مانند عبد صالح، عالم و... را به کار می‏بردند. هارون، آن گاه که به حکومت رسید، حضرت را زندانی کرد و گاهی ایشان را آزاد می‏کرد و دوباره زندانی می‏ساخت. این وضع تا چهارده سال ادامه یافت. در چنین زمانی، زمان تولد حضرت معصومه علیهاالسلام فرا رسید.

 

حضرت معصومه علیهاالسلام و مبارزه با بنی‏عباس

امام رضا علیه‏السلام خواهران فراوانی داشت، ولی در میان همه آنها، حضرت معصومه علیهاالسلام با ابعادی متفاوت، سفری را در پیش می‏گیرد که همان ویژگی سفر حضرت زینب علیهاالسلام را دربردارد. در آن مرحله از تاریخ، حضرت معصومه علیهاالسلام همان رسالتی را به عهده داشت که حضرت زینب علیهاالسلام بعد از ماجرای خونین کربلا عهده دار آن شده بود؛ زیرا در آن روزگار، ظلم و خفقان دستگاه بنی عباس در همه جا سایه افکنده بود و حضرت معصومه علیهاالسلام و برادرش احمدبن موسی علیه‏السلام و چند تن دیگر، تنها شخصیت هایی بودند که از توطئه بنی عباس آگاهی داشتند و عواقب آن را پیش بینی می‏کردند. بدین جهت، حضرت معصومه علیهاالسلام برای افشای چینین خیانتی عازم شهرهای ایران شد و به افشاگری بر ضد آنان پرداخت.

تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان - حسین عسگری

+نوشته شده در88/09/01ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط ایلیا |

چگونه حضرت یوسف (ع) به زلیخا رسید, در حالی که زلیخا شوهر داشت ؟ آیا عزیز مصر راضی به این کار شد و یا  به خواسته او جواب رد داد. چگونه می توان باور کرد یوسف (ع) با زلیخا در حالی که شوهر داشته است ,ازدواج کرده باشد؟!

بر فرض اعتماد به بعضی روایات و منابع تاریخی , می توان گفت زلیخا بعد از مرگ عزیز ـ پادشاه مصر به همسری حضرت , آن هم به تقاضای خودش درآمد; هنگامی که قحطی در مصر به جان همه افتاده و عزت ها به ذلت کشیده شده و یوسف از مقام عالی برخوردار شده بود. آن هنگام به زلیخا برخورد می کند و زلیخا از او می خواهد به نکاهش درآورد. بعضی از تاریخ نگاران نوشته اند: در سالی که در مصر قحطی شروع شد, عزیز مصر مرد و زلیخا ازفشار قحطی به گرسنگی افتاد و یوسف عزیز مصر شد... پرچمی بالای قصر یوسد بود که چون باد بر او می افتاد,صدایی می کرد و آن صدا را از سه فرسخی می شنیدند.... ابن بابویه روایت کرده که زلیخا بر سر راه یوسف نشست وچون یوسف با لشگر خود رسید, گفت : حمد و سپاس خدایی را که پادشاهان را به معصیت ایشان بنده گردانید وبندگان را به طاعت ایشان گردانید... یوسف به زلیخا گفت : آیا حاجتی از خدا داری ؟ زلیخا گفت : آری , آن که خداوندمردا در نکاح تو درآورد تا حلال تو باشم . یوسف در تقاضای زلیخا درماند چه بگوید. جبرئیل گفت : خدایت می فرماید: تأمل و تردید نداشته باش . دعا کن , من باید اجابت کنم . یوسف دعا کرد که زلیخا به جوانی برگشت .جبرئیل گفت خداوند زلیخا را به نکاح تو درآورد و تو نیز در زمین عقد او را ببند....(1)
اما روایتی در این باب منسوب به امام صادق (ع) وجود دارد که حضرت فرمود: زلیخا از یوسف (ع) کسب اجازه کرد. در این میان به او گفته شد: ما مکروه می داریم که تو را به نزد او ببریم . زلیخا در جواب گفت : من نمی ترسم ازکسی که از خدا می ترسد. پس هنگامی که زلیخا به نزد حضرت رفت , به او گفت :


بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+نوشته شده در88/09/01ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط ایلیا |

در مقاله قبلی از ابن تیمیه و افکارش گفتیم که برای شناخت فرقه گمراه کننده وهابیت لازم می‎نمود. گفتیم که افکار ابن تیمیه از همان روزهای نخست از سوی اندیشمندان و علمای شیعه و سنی مورد نقد قرار گرفت و در این زمینه کتاب‎های بسیاری نگاشته شد.

اما متاسفانه پس از گذشت حدود 5 قرن از ابن تیمیه، آراء و افکار وی توسط فردی به نام محمدبن عبدالوهاب (که از علمای بزرگ عربستان سعودی بوده)، از انزوا بیرون آورده شد و موجی از تفرقه را بین مسلمانان ایجاد نمود و باعث کشتاری شدید بین ایشان شد.

ترویج آراء ابن تیمیه از سوی محمدبن عبدالوهاب (که عنوان مکتب وهابیت را به خود گرفت) باعث حمله وهابیون با پشتیبانی سیاسی – نظامی شیوخ برخی از قبایل "نجد" به مناطق مسلمان‎نشین حجاز، عراق، شام و یمن، در دهه‎های نخست قرن 13 هجری و قرن 19 میلادی شد.

در دورانی که انگلیسی‎ها، فرانسوی‎ها، روس‎های تزار و آمریکایی‎ها چشم طمع به کشورهای اسلامی دوخته بودند؛ محمدبن عبدالوهاب مسلمانان را به جرم "شفاعت‎خواهی از پاکان" و "زیارت قبور اولیاء خدا" مشرک و بت‎پرست و واجب القتل! معرفی کرد و اعراب بادیه‎نشین را برانگیخت که مناطق سنی‎نشین و شیعه‎نشین حجاز، عراق، شام و یمن را به خاک و خون بکشند و اموال مسلمین را به عنوان غنیمت جهاد با کفار به غارت برند!

نکته عجیب و غیرقابل هضم در این جریان، مسئله فتوای محمدبن عبدالوهاب (به عنوان یک فقیه مسلمان) به تکفیر مسلمانان جهان و تشویق و ترغیب پیروان خویش به قتل و غارت فجیع آنان به اتهام شرک و بت‎پرستی است که صحنه‎ای جانگداز در طول دو قرن اخیر پیش آورده است.

وی در کتاب کشف الشبهات می‎نویسد: «کسانی که فرشتگان و پیامبران و اولیاء الله را شفیع قرار داده، و به وسیله آنها نزد پروردگار تقرب می‎جویند، خونشان حلال و قتل آنان جایز است.»(1)

خشونت و قساوتی که در ذات این فرقه نهفته و مظاهر آن در ترورها و سر بریدن‎های فجیع شیعیان در پاکستان و افغانستان است؛ باور نکردنی است.

و اینک محمدبن عبدالوهاب را بیشتر بشناسیم:

محمدبن عبدالوهاب در سال ۱۱۱۵ق در شهر عُیَینه از توابع نجد دیده به جهان گشود. پدر وی عبدالوهاب، که مردی صالح و متقی بود، از قضات آن شهر به شمار می‌رفت. محمد، فقه حنبلی را در زادگاه خود آموخت. سپس برای تکمیل معلومات رهسپار مدینهٔ منوره شد و در آنجا به تحصیل حدیث و فقه پرداخت.

در دوران تحصیل در مدینه، گهگاه مطالبی بر زبانش جاری می‌شد که از عقایدی خاص حکایت داشت، چندان که اساتید وی نسبت به آینده‌اش نگران شده و می‌گفتند: اگر این فرد به تبلیغ بپردازد گروهی را گمراه خواهد کرد.(2)

پس از چندی، محمدبن عبدالوهاب مدینه را به سوی نقاط دیگر ترک کرد و چهار سال در بصره، پنج سال در بغداد، یکسال در کردستان و دو سال در همدان اقامت گزید. اندک زمانی نیز در اصفهان و قم بود و آنگاه از سمت بصره به احساء رفت و از آنجا به «حُرَیمله»، اقامتگاه پدرش رفت.

وی تا زمانی که پدرش در قید حیات بود، کمتر سخن می‌گفت. ولی منازعات سختی میان او و پدرش در می‌گرفت. ولی پس از درگذشت پدر در سال ۱۱۵۳ ق، محمد پرده از روی عقاید خود برداشت.(3)

 
تبلیغات محمدبن عبدالوهاب

تبلیغات محمدبن عبدالوهاب در شهر «حریمله» افکار عمومی را برآشفت، به گونه‌ای که ناچار شد آنجا را به سوی «عیینه» (زادگاهش) ترک کند. در «عیینه» با حاکم وقت، عثمان بن معمر، تماس گرفت و دعوت جدید خود را با او در میان نهاد و قرار شد که او با پشتیبانی حاکم، آیین خود را تبلیغ کند. ولی فرمانروای «احساء» که مقامی برتر از حاکم عیینه داشت عمل عثمان را ناروا شمرد و دستور داد هرچه زودتر محمدبن عبدالوهاب را از شهر عیینه بیرون کند.

بنابراین وی ناچار شد مکان سومی را به نام «درعیه» برای اقامت برگزیند که محمدبن سعود (جد آل سعود) بر آن حکومت می‌کرد. او دعوت خود را با حاکم درعیه در میان نهاد و هر دو پیمان بستند که رشتهٔ دعوت از آنِ محمدبن عبدالوهاب و زمام حکومت در دست محمد بن سعود باشد. برای استحکام این روابط، ازدواجی نیز بین دو خانواده صورت گرفت.

محمدبن سعود بر قبائل "عتوب" و "عنزه" امارت داشت. وی افکار شیخ محمدبن عبدالوهاب را شعار حکومت خود قرار داد و برای نشر آن با شهر‌های مجاور خود جنگ‎ها کرد و مرکز حکومت خود را "درعیه" قرار داد، در آن زمان "ریاضی‌ها" از دعوت او سرپیچیدند و "دهام بن دواس" امیر ریاض با ابن سعود سال‎ها جنگید تا عاقبت مغلوب شد و حکومت ریاض به ابن سعود رسید. پس از ابن سعود، پسرش عبدالعزیز بن سعود به امارت رسید. او نیز برای نشر آئین وهابیت کوشش‎ها و جنگ‎ها کرد. (4)

محمدبن عبدالوهاب تبلیغ خود را در پرتو قدرت حاکم آغاز کرد. زمانی نگذشت که هجوم به قبایل اطراف و شهرهای نزدیک شروع شد و سیل غنایم از اطراف و اکناف به شهر درعیه که شهر فقیر و بدبختی بود، سرازیر گشت. این غنایم چیزی جز اموال مسلمانان منطقهٔ «نجد» نبود که با متهم شدن به شرک و بت‌پرستی، اموال و ثروتشان بر سپاه محمدبن عبدالوهاب حلال شده بود تا آنجا که "آلوسی" که خود تمایلات وهابی‌گری دارد، از مورخی به نام "ابن بُشر نجدی" چنین نقل می‌کند:

«من در آغاز کار، شاهد فقر و تنگدستی مردم درعیه بودم ولی بعدها این شهر در زمان سعود (نوهٔ محمد بن سعود) به صورت شهری ثروتمند درآمد، تا آنجا که سلاح‎های مردم آن، با زر و سیم زینت یافته بود. بر اسبان اصیل و نجیب سوار می‌شدند و جامه‌های فاخر در بر می‌کردند و از تمام لوازم ثروت بهره‌مند بودند، به حدی که زبان از شرح آن قاصر است.»(5) 

دو چیز به انتشار دعوت محمدبن عبدالوهاب در میان اعراب بادیه‌نشین نجد کمک کرد:

۱. حمایت سیاسی و نظامی آل سعود.

۲. دوری مردم "نجد" از تمدن، علم و معارف اسلامی.(6)


جنگ‌هایی که وهابیان در نجد و خارج از نجد(همچون حجاز، یمن، شام و عراق) داشتند، جاذبه‌ای دلفریب داشت: ثروت هر شهری که با قهر و غلبه بر آن دست می‌یافتند، بر مهاجمین حلال بود، اگر می‌توانستند آن را جزو متصرفات و املاک خود قرار می‌دادند و در غیر این صورت به غنایمی که به دست‌ آورده بودند، اکتفا می‌کردند.(7)
 
سرانجام شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت و پس از وی پیروان او به همین روش ادامه دادند. مثلاً در سال 1216 امیر سعود سپاهی مرکّب از بیست هزار را مجهز کرد و به کربلا حمله‎ور شدند. سپاه وهابی جنایات بسیاری در شهر کربلا انجام دادند، از جمله پنج هزار تن و یا بیشتر را به قتل رساندند.

آیین وهابیت بر اساس عملکرد، عقاید و باورهای شیخ محمدبن عبدالوهاب شکل گرفت. امروزه نیز این فرقه بر عقاید شیخ محمد و دیگر رهبران آن پافشاری می‎کنند.

.
کشتار توسط وهابیان در عتبات عالیات

کشتار وهابیان در عتبات عالیات؛ صفحه‌ای سیاه در تاریخ اسلام است. "صلاح‌الدین مختار" که از نویسندگان وهابی است می‌نویسد: در سال ۱۲۱۶ ق. امیر سعود با سپاه بزرگی، متشکل از مردم نجد و عشایر جنوب، حجاز، تهامه و دیگر نقاط، به قصد عراق حرکت کرد. وی در ماه ذی القعده به شهر کربلا رسید و آنجا را محاصره کرد.

سپاهش، برج و باروی(دیوار) شهر را خراب کرده، به زور وارد شهر شدند و بیشتر مردم را که در کوچه و بازار و خانه‌ها بودند به قتل رساندند. سپس نزدیک ظهر با اموال و غنایم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطه‌ای به نام ابیض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقیه، به نسبت هر پیاده یک سهم و هر سواره دو سهم، بین مهاجمین تقسیم شد.(8

"ابن بشر"، مورخ نجدی، دربارهٔ حملات وهابیان به نجف می‌نویسد: در سال ۱۲۲۰ق، سعود با سپاهی انبوه از نجد و اطراف آن، به بیرون مشهد معروف در عراق (مقصود، نجف اشرف است) فرود آمد و سپاه خود را در اطراف شهر پراکنده ساخت. وی دستور داد باروی شهر را خراب کنند ولی سپاه او زمانی که به شهر نزدیک شدند به خندق عریض و عمیقی برخوردند که امکان عبور از روی آن وجود نداشت. در جنگی که بین طرفین رخ داد، بر اثر تیراندازی از باروهای شهر، جمعی از سپاهیان سعود کشته شدند و بقیهٔ آنها از گرد شهر عقب نشسته، به غارت روستاهای اطراف پرداختند.(9)

به این نکته توجه کنیم که وهابیان تنها بلاد شیعه‌نشین را مورد تاخت و تاز خود قرار نمی‌دادند؛ بلکه کلیهٔ مناطق مسلمان‌نشین حجاز، عراق و شام، در تیرس حملات وهابیان قرار داشت و تاریخ در این مورد، از هجوم‌های وحشیانه‌ای گزارش می‌دهد که در اینجا به یک مورد اشاره می‌کنیم:

"جمیل صدقی زهاوی" در خصوص فتح طائف به دست وهابیان می‌نویسد: از زشت‌ترین کارهای وهابیان، قتل عام مردم است که بر صغیر و کبیر رحم نکردند. طفل شیرخوار را بر روی سینهٔ مادرش سر می‌بریدند. جمعی را که مشغول فراگرفتن قرآن بودند، همه را کشتند. چون در خانه‌ها کسی باقی نماند به دکان‎ها و مساجد رفتند و هر کس بود، حتی گروهی که در حال رکوع و سجود بودند، را کشتند. کتاب‎ها را که در میان آنها تعدادی مصحف شریف(قرآن) و نسخه‌هایی از صحیح بخاری و مسلم (از معتبرترین کتاب‎های حدیثی در نزد اهل تسنن) و دیگر کتب حدیث و فقه بود در کوچه و بازار افکندند و آنها را پایمال کردند. این واقعه در سال ۱۲۱۷ق اتفاق افتاد.(10)   

وهابیان پس از قتل عام طائف، نامه‌ای به علمای مکه نوشته و آنان را به آیین خویش دعوت کردند. سپس صبر کردند تا ایام حج تمام شد و حاجیان از مکه بیرون رفتند، آنگاه قصد مکه نمودند.

به نوشتهٔ شاه فضل رسول قادری(هندی)، علمای مکه در کنار کعبه گرد آمدند تا به نامهٔ وهابیان نجد پاسخ گویند، در حین گفتگو و مشاورهٔ آنان، ناگهان جمعی از ستمدیدگان طائف داخل مسجدالحرام شدند و آنچه را بر آنان گذشته بود، بیان داشتند و در میان مردم شایع شد که وهابیان به مکه آمده و کشتار خواهند کرد.

مردم مکه سخت در وحشت و اضطراب افتادند، چندان که گویی قیامت برپا شده‌ است. علما اطراف منبر (در مسجدالحرام) جمع شدند. ابوحامد خطیب به منبر رفت و نامهٔ وهابیان و جواب علما در رد عقاید آنان را قرائت کرد. آنگاه خطاب به علما و قضات و فقها گفت: گفتار نجدیان را شنیدید و عقایدشان را دانستید.

دربارهٔ آنان چه می‌گویید؟ همهٔ علما و مفتیان مذاهب اربعهٔ اهل تسنن، از مکهٔ مشرفه و سایر بلاد اسلامی که برای ادای مناسک حج آمده بودند، به کفر وهابیان حکم کردند و بر امیر مکه واجب دانستند به مقابلهٔ با آنان بشتابد و افزودند که بر مسلمین واجب است او را یاری کنند و با وی در جهاد شرکت نمایند و هر کس بدون عذر، تخلف کند، گنهکار بوده و هر کس در این راه شرکت کند مجاهد و در صورت کشته شدن شهید خواهد بود. در این امر، اتفاق نظر بود و فتوای مزبور را نوشتند و همه مُهر کردند.(11)

بدینگونه می‎بینیم که آیین وهابیت از دیرباز از سوی کلیه فرق اسلامی (اعم از شیعه و سنی) محکوم به بطلان بوده است.

وهابیان با این افکار خشن باعث ایجاد اختلاف و تشتت و درگیری میان مسلمانان شده‎اند و استعمار را خشنود نمودند. تا جایی که «لورد کورزون» در توصیف شریعت وهابیت می‎گوید: "این دین عالی‎ترین و پربهاءترین دینی است که برای مردم به ارمغان آورده شده است." با این که محمدبن عبدالوهاب از دنیا رفته است ولی مستشرقین و استعمارگران دائما در صدد دفاع از افکار او هستند، تا جایی که مستشرق یهودی «جولد تسهیر» او را پیامبر حجاز خوانده و مردم را به متابعت از افکار او تحریک می‎نماید.

وهابیت فرقه‎ای است که نه پایبندی بر اعتقادات مذاهب اهل تسنن دارد و نه بر اعتقادات تشیع، و از تمامی مذاهب معتبر اسلام خارج است و علمای چهارگانه اهل تسنن و علمای تشیع در ردّ این فرقه کتاب‎های بسیاری نوشته‎‎اند. و علمای مذاهب چهارگانه و علمای تشیع، نسبت به رهبران و پیروان وهابیت حکم به گمراهی و خروج از راه و روش مسلمانان داده‌اند؟

وهابیت فرقه‎ای است که دشمنان اسلام آن را برای تفرقه افکنی و سوء استفاده از مسلمانان ایجاد کرده است. دشمنان که همواره از اسلام و اعتقادات آن واهمه داشته‎اند مدام در پی آن بوده‎اند که بین مذاهب مختلف مسلمین تفرقه ایجاد کنند و حمایت از وهابیت توسط دشمنان اسلام راهی برای جدایی بین مسلمانان است. 

پی‎نوشت‎ها:

1- کشف الشبهات، صص 58- 87.

2- جمیل الصدقی الزهاوی، الفجر الصادق، ص ۱۷؛ سید احمد زینی الدحلان، فتنة الوهابیة، ص۶۶ .

3- آلوسی، تاریخ نجد، صص ۱۱۱-۱۱۳ .

4- وهابیت مبانی فکری و کارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 37.

5- تاریخ ابن بشر نجدی، ج1، ص ۲۳.

6- وهابیت مبانی فکری و کارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 38.

7- جزیرة العرب فی القرن العشرین، ص ۳۴۱

8- تاریخ المملکة العربیة السعودیة، ج3، ص ۷۳ .

9- عنوان المجد فی تاریخ نجد: ج۱، ص۳۳۷ .

10- الفجر الصادق، ص ۲۲8.

11- سیف الجبار المسلول علی الاعداء، شاه فضل رسول قادری، استانبول ۱۳۹۵ ق، ص۲ به بعد.

   گروه دین و اندیشه  سایت تبیان

+نوشته شده در88/07/26ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط ایلیا |

كلمة شیعه و مشتقات آن بارها در قرآن مجید به کار رفته است. این واژه در اصل لغت به معنای گروه، فرقه، دسته و پیرو است.(1) در حداقل سه آیه از قرآن کریم این واژه به صورت «شیعه» به کار رفته است:

رسول مکرم برای بیان این حقیقت که مسیر صحیح اسلام پس از ایشان تنها در پیروی از ولایت امیر المؤمنان علی (علیه السلام) خلاصه می شود بارها از علی و شیعه او یعنی پیروانش، نام برده اند.

 1- سوره مریم: ثُمَّ لَنَنزِعَنَّ مِن كُلِّ شِیعَةٍ أَیُّهُمْ أَشَدُّ عَلَى الرَّحْمَنِ عِتِیًّا؛ آنگاه از هر دسته‏اى كسانى از آنان را كه بر [خداى] رحمان سركش‏تر بوده‏اند بیرون خواهیم كشید (2)

2- سوره قصص: وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَى حِینِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَیْنِ یَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِیعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَى الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَیْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِینٌ؛ و (حضرت موسی) داخل شهر شد بى‏آنكه مردمش متوجه باشند پس دو مرد را با هم در زد و خورد یافت‏یكى از پیروان او و دیگرى از دشمنانش [بود] آن كس كه از پیروانش بود بر ضد كسى كه دشمن وى بود از او یارى خواست پس موسى مشتى بدو زد و او را كشت گفت این كار شیطان است چرا كه او دشمنى گمراه‏كننده [و] آشكار است (3)

 3- سوره صافات: وَإِنَّ مِن شِیعَتِهِ لَإِبْرَاهِیمَ؛و بى‏گمان ابراهیم از پیروان او (حضرت نوح) است (4) در این سوره حضرت حق ابراهیم خلیل را در روش و منش و اخلاق و عمل ، و ایمان و عقیده ، و جهاد و عبادت شیعه نوح شمرده است . و ان من شیعته لإبراهیم : و بی تردید ابراهیم از پیروان نوح بوده است.

در آیات دیگری نیز مشتقات این واژه به کار رفته است:

1- مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَكَانُوا شِیَعًا كُلُّ حِزْبٍ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ؛از كسانى كه دین خود را قطعه قطعه كردند و فرقه فرقه شدند هر حزبى بدانچه پیش آنهاست دلخوش شدند (5)

2- وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ فِی شِیَعِ الأَوَّلِینَ؛و به یقین پیش از تو [نیز] در گروه هاى پیشینیان [پیامبرانى] فرستادیم (6)

3-  قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن یَبْعَثَ عَلَیْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ یَلْبِسَكُمْ شِیَعًا وَیُذِیقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ انظُرْ كَیْفَ نُصَرِّفُ الآیَاتِ لَعَلَّهُمْ یَفْقَهُونَ؛ بگو او تواناست كه از بالاى سرتان یا از زیر پاهایتان عذابى بر شما بفرستد یا شما را گروه گروه به هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى [دیگر] بچشاند بنگر چگونه آیات [خود] را گوناگون بیان مى‏كنیم باشد كه آنان بفهمند (7)

4-  إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُواْ دِینَهُمْ وَكَانُواْ شِیَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِی شَیْءٍ إِنَّمَا أَمْرُهُمْ إِلَى اللّهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُم بِمَا كَانُواْ یَفْعَلُونَ؛ كسانى كه دین خود را پراكنده ساختند و فرقه فرقه شدند تو هیچ گونه مسؤول ایشان نیستى كارشان فقط با خداست آنگاه به آنچه انجام مى‏دادند آگاهشان خواهد كرد (8

بنابراین اصل این واژه برگرفته از قرآن کریم است.

كلمة شیعه و مشتقات آن بارها در قرآن مجید به کار رفته است. این واژه در اصل لغت به معنای گروه، فرقه، دسته و پیرو است.
 در طول حیات پر بار رسول اکرم به مناسبت های مختلف ایشان علی(علیه السلام) را به عنوان خلیفه و جانشین پس از خود معرفی فرمودند. رسول مکرم برای بیان این حقیقت که مسیر صحیح اسلام پس از ایشان تنها در پیروی از ولایت امیر المؤمنان علی (علیه السلام) خلاصه می شود بارها از علی و شیعه او یعنی پیروانش، نام برده اند.

 از جمله:

1- بعد از نزول آیه ان الذین امنو و عملو الصالحات اولئك هم خیر البریه؛ در حقیقت كسانى كه گرویده و كارهاى شایسته كرده‏اند آنانند كه بهترین آفریدگانند(9) روی مبارك را به علی علیه السلام نموده و فرمودند: ان هذا و شیعته هم خیر البریه؛.یعنی این مرد و پیروانش بهترین آفریدگان اند.(10)

2- رسول الله صلی الله علیه وآله فرمودند : یا علی انت و شیعتك تردون علی الحوض رواء و ان عدوك یردون علی ظما ء مقبحین.(11)

3- رسول الله درحالی که به علی(علیه السلام) اشاره می فرمودند، خطاب به مردم فرمودند: جاء خیر البریة انت و شیعتك یوم القیامة راضین مرضین؛ بهترین بشر آمد. تو و پیروانت در روز قیامت راضی و خشنود خواهید بود.(12)

4- یا علی ان الله قد غفر لك و لوالدیك و لاهلك و لشیعتك؛ ای علی همانا خداوند تو را و پدر و مادرت را و خانواده ات را و پیروانت را بخشیده است.(13)

5- انك ستقدم علی الله و شیعتك راضین مرضین؛ همانا تو به پیشگاه الهی می روی و پیروانت راضی و خشنودند.(14)

6- انت و شیعتك فی الجنة؛ تو و پیروانت در بهشت خواهید بود.(15)

7- علی و شیعته فهم الفائزون یوم القیامة؛ علی و پیروانش در روز قیامت رستگارن.(16)

وقریب به همین مضامین كه لفظ شیعه از زبان مبارك نبی جاری شده است, در بسیاری از كتب صحیح و معتبر اهل تسنن نیز به وفور یافت می شود:

سنن ابن ماجه

مجمع الزواید هیثمی

كنوزالحقایق فی احادیث خیر الخلایق مناوی

استیعاب ابن عبدالبر

مستدرك حاكم

حلیةالاولیاء ابونعیم اصفهانی

تاریخ بغداد خطیب بغدادی

الصواعق المحرقة ابن حجرمكی

ریاض النظرة محب طبری

شرف النبوة ابوسعید

مناقب خوارزمی

نهایة ابن اثیر

 پس از رحلت پیامبر اکرم بر خلاف دستور و توصیه حضرت، در سقیفه بنی ساعده جلسه ای تشکیل شد تا خلیفه بعد از پیامبر تعیین شود! جلسه ای که در آن خلیفه و جانشین حقیقی پیامبر که در طول حیات شریف خود بارها بر آن تأکید نموده بود، حضور نداشت. زیرا مشغول به خاکسپاری بدن شریف پیامبر بود!!

بدین ترتیب با انحراف جریان خلافت از مسیر اصلی خود اسلام حقیقی تنها در علی و پیروان او خلاصه شد. از این رو در طول تاریخ اسلام پیروان علی(علیه السلام) با عنوان مشخص شیعه نامیده شدند.
در مقابل این گروه که اقلیت مسلمانان صدر اسلام را تشکیل می دادند، اکثرت مسلمانان به خلافت خلفایی که در سقیفه انتخاب شدند رضایت دادند و در طول تاریخ اسلام خود را اهل تسنن به معنی کسانی که به سنت و روش پیامبر عمل می کنند!، نامیدند. حال این که چه کسانی واقعاً به سنت و روش پیامبر عمل می کنند سؤالی است که به اندازه همه تاریخ اسلام پاسخ دارد!!

پی نوشت ها:

1- لسان العرب

2- سوره مریم آیه 69:

3- سوره قصص آیه 15

4- سوره صافات آیه 83

- سوره روم آیه 32

6- سوره حجر ایه 10

7- سوره انعام آیه 65

8- سوره انعام آیه 159

9- سوره بینه آیه 7 

10-  تفسیر الدرالمنثور جلا ل الدین سیوطی

11- ابن ماجه و الطبرانی فی الكبیر عن ابی رافع

12-  رواه ابن جریر فی تفسیره ذیل آیه خیر البریة وابونعیم وابن مردویه والدیلمی عن جابر.

13- دیلمی عن علی و ابو ایوب الانصاری.

14- دیلمی و ابن عساكر والخوارزمی عن جابر.

15- الدار قطنی عن ام سلمه وله طرق اخر اخرجه ابن حجر.

16- الطبرانی عن علی و ابن مردویه و ابونعیم و دیلمی عن ابن عباس.

+نوشته شده در88/07/26ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط ایلیا |

احمدبن تیمیه در سال 661 ق؛ پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد، در حرّان، از توابع شام دیده به جهان گشود و تحصیلات اولیه را تا 17 سالگی در آن سرزمین به پایان برد. ابن کثیر می‌گوید: در سال 667 ق در حالی که ابن تیمیه بیش از شش سال نداشت، مردم حرّان از جمله پدر او، که از علمای بزرگ شهر(شیخ البلد) بود از ترس حمله مغول شهر را ترک کردند و شهاب الدین عبدالحلیم پدر ابن تیمیه به همراه خانواده روانه دمشق شد.(1)   

این كودك همان ‏«احمد بن عبدالحلیم، ابن تیمیه حرّانى‏» است كه آیین وهابیت، در قرن 12 ه بر اساس افكار و آراء او پى‌ریزى گردید.


شناخت عقاید وهابیان در گرو شناخت ابن تیمیه و آراء و عقاید او است. محمدبن عبدالوهاب مؤسس‏ «وهابیت‏» بخشى از عقائد او را گرفت، و قسمت‌هاى دیگر آن را رها كرد و به آن اهمیت نداد. و بدین وسیله فرقه وهابیت را پایه‌ریزی نمود.
تا سال 698 ق چیزی از ابن تیمیه شنیده نشد ولی از آغاز قرن هشتم به تدریج افكار شاذ و نادر وی ظهور و بروز یافت. خصوصا هنگامی كه ساكنین "حماة" از وی خواستند آیه «الرحمنُ علی العرش استوی» را تفسیر كند، در تفسیر این آیه دچار لغزش شد و برای خداوند جایگاهی در فراز آسمان‌ها كه بر عرش تكیه كرده است؛ تعیین كرد!

حال آن كه بسیاری از مسلمانان(به ویژه شیعیان) خدا را پیراسته از جسم و جسمانیت دانسته و برتر از آن می‌شمارند كه در مكان خاصی محدود شود. زیرا آیاتی چون «لیس كمثله شیء» و «لم یكن له كفوا احد» با مفهوم روشن خود، آنان را از تشبیه خداوند به صفات مخلوقات باز داشته است.
.
اما ابن تیمیه از آیه مزبور تفسیری ارائه داد كه مخالف آیات فوق و مستلزم شباهت خداوند به انسانهاست. انتشار پاسخ ابن تیمیه در دمشق و اطراف آن، غوغایی به راه انداخت و علما از جلال الدین حنفی، قاضی وقت، محاكمه وی را خواستار شدند. قاضی او را احضار كرد؛ ولی وی در محكمه حضور نیافت.(2) 

ابن تیمیه در سال 704 ق به مسجد نارنج(یا مسجد تاریخ) در جوار مصلای شهر دمشق رفت و سنگی را که می‌گفتند: اثر پای حضرت رسول اكرم(صلی الله علیه و آله) بر آن هست و مردم به آن تبرک می‌جستند؛ شکست و گفت تبرک و بوسیدن آن جایز نیست.(3) 

وضع به همین منوال می‌گذشت و ابن تیمیه پیوسته افكار عمومی را - با نظرات خود كه بر خلاف آرای مشهور و رایج مسلمانان بود - متشنج می‌كرد، تا این كه در سال 705 در دادگاه محكوم و به مصر تبعید شد. وی در سال 707 از زندان آزاد شد ولی تا سال 712 به شام برگشت و در آنجا به نشر افكار و نظریات خود پرداخت، تا این كه مجددا در سال 721 محكوم به زندان شد.

ابن تیمیه در شب دوشنبه20 ذیقعده سال 728 ق در زندان قلعه دمشق درگذشت و ابن کثیر از شاگردانش بر جنازه‌اش حاضر شد.

همانطور که در تاریخ ثبت شده است ابن تیمیه عمری را با آشوب و در زندان گذراند که اینها همه به خاطر عقایدش بود که عموم مسلمانان را تكفیر می‌كرد و جهان اسلام را در زمانی كه مسیحیان از غرب و مغلان از شرق مورد حمله و تهاجم قرار داده بودند از درون تخریب كرده و آنقدر در بین مسلمانان اختلاف و تفرقه می‌انداخت كه مجبور به زندانی كردن او می‌شدند و سرانجام هم در زندان مرد.

عقاید و افكار كفرآمیز ابن تیمیه باعث شد از سوی عالمان بزرگ شام و مصر درباره افكار وی، بیانیه‌هایی صادر شده كه نشانگر نقش او در تشویش افكار عمومی آن زمان و پاشیدن بذر نفاق در بین مسلمین می‌باشد. نمونه‌ای از آن در سفرنامه ابن بطوطه آمده است.

ابن حجر هیتمی دانشمند اهل تسنن كه همه به فضل وی اعتقاد دارند، در مورد ‌ابن تیمیه می‌گوید:

سخنان ابن تیمیه فاقد ارزش بوده و او فردی بدعتگذار، گمراه و گمراه‌گر، و غیر متعادل است. خداوند به عدلش با او رفتار كرده و ما را از شرّ عقیده و راه و رسم وی حفظ كند.


ابن بطوطه جهانگرد معروف در سفرنامه معروف خود "رحلة ابن بطوطه" می‌نویسد:

من در دمشق فقیه بزرگ حنابله، تقی الدین بن تیمیه را دیدم، او در فنون گوناگون سخن می‌گفت ولی در عقل او چیزی بود؛(و كان فی عقله شیء) آنگاه می‌افزاید:

وی در روز جمعه‌ای در مسجدی مشغول وعظ و ارشاد بود، كه من در آنجا حضور داشتم. از جمله سخنان او این بود كه:

خداوند(از عرش) به آسمان نخست، فرود می‌آید مانند فرود آمدن من از منبر. این سخن را گفت و یك پله از منبر پایین آمد. ‌در این هنگام فقیهی مالكی به نام ابن الزهراء به مقابله برخاست و سخن او را رد كرد، مردم به طرفداری از ابن تیمیه برخاستند و فقیه معترض را با مشت و كفش زدند.(4) این نمونه‌ای از عقاید كفرآمیز وی است.

در پی نشر افكار كفرآمیز ابن تیمیه و چاپ كتاب‌های او، از سوی علمای اسلام و در راس آنها علمای اهل تسنن برای جلوگیری از انتشار فساد دو كار صورت گرفت:

1- در نقد و ردّ آراء او كتاب‌هایی نوشته شد از جمله:

- شفاء السقام فی زیارة قبر خیرالانام، نگارش تقی الدین سبكی.

- دفع الشبهه،‌ نگارش تقی الدین الحصنی.

- نجم المهتدی و رجم المقتدی، ‌نگارش فخر بن معلم قرشی و ...

2- مراجع اهل تسنن در عصر او به تفسیق و گاهی به تكفیرش برخاسته و بدعت‌گذاری او را فاش نمودند. از جمله این افراد قاضی القضات فرقه شافعی "بدر بن جماعه" بوده و قاضی القضات سه مذهب دیگر در كشور مصر هر كدام به گونه‌ای علیه وی برخاستند. ابن كثیر مى‌نویسد: 22 رجب سال 720 ق، ابن تیمیه به دارالسعاده احضار شد، و قضات و مفتیان مذاهب اسلامى(حنفى، مالكى، شافعى و حنبلى) او را به خاطر فتاواى خلاف مذاهب اسلامى مذمّت و به زندان محكوم كردند، تا این كه در دوم محرم سال 721 ق، از زندان آزاد گردید.

ابن تیمیه با گشودن این باب، زحمات احمد بن حنبل را در تثبیت فضائل امام على(علیه‌السلام) به هدر داد. تا پیش از احمد بن حنبل، خلیفه چهارم بودن امام علی(علیه‌السلام) در میان محدثان اهل تسنن جا نیفتاده بود و در این قضیه، موافق و مخالف وجود داشت، او بود كه امام على(علیه‌السلام) را رسما خلیفه چهارم از خلفاى راشدین اعلام كرد و با زحمات فراوان توانست مساله ‏«تربیع خلافت‏» را تثبیت كند، و از این طریق با ناصبى‌گرى، سخت مبارزه نمود و كتاب ‏«مناقب الصحابه‏» او بهترین گواه بر این مطلب است.


شایان ذكر است كه ابن تیمیه هم مانند دیگر انسانها نقاط مثبتی نیز داشته اما هواداران وی فقط نقاط مثبت او را در نظر گرفته و به نقاط منفی او كاری نداشتند. اما آزاداندیشان هر دو جنبه را دیده و نقادانه با وی برخورد كرده‌اند. عالمان آن عصر كه هر كدام استوانه‌ای علمی در شام و مصر بودند؛ دیدگاه‌های ابن تیمیه را با آموزه‌های انبیاء و اولیاء الهی مغایر دانسته و در نقد و ردّ آنها دست به قلم شده و كتاب‌هایی نوشته‌اند. افرادی همچون:

شیخ صفی الدین هندی ارموی،‌ شمس الدین محمدبن احمد ذهبی، ابوبكر حصنی دمشقی، شهاب الدین احمدبن حجر عسقلانی، شهاب الدین بن حجر هیتمی، شیخ محمد كوثری مصری، ‌و ...

ابن حجر هیتمی دانشمند اهل تسنن كه همه به فضل وی اعتقاد دارند، در مورد ‌ابن تیمیه می‌گوید:

سخنان ابن تیمیه فاقد ارزش بوده و او فردی بدعتگذار، گمراه و گمراه‌گر، و غیر متعادل است. خداوند به عدلش با او رفتار كرده و ما را از شرّ عقیده و راه و رسم وی حفظ كند.(5) 

 

مبانى فكرى ابن تیمیه
مبانى فكرى ابن تیمیه را در چهار بخش می‌توان خلاصه كرد:

1- حمل صفات خبرى بر معانى لغوى
در اصطلاح علم كلام، بخشى از صفات خدا را، صفات خبرى مى‏نامند، صفاتى كه قرآن و حدیث از آن خبر داده و عقل و خرد، آن را درك نكرده است، مانند «وجه‏» و «ید» و «استواء بر عرش‏» و نظائر آنها كه قسمتى از آنها در قرآن، و برخى دیگر در حدیث نبوى وارد شده است.

شكى نیست كه معانى لغوى این صفات، همراه با جسمانى بودن خداست. زیرا «وجه‏» به معنى ‏«صورت‏» و «ید» به معنى دست و «استواء» به معنى استقرار و یا نشستن، از شؤون موجودات امكانى است، و خداى واجب الوجود، منزه از چنین معانى می‌باشد، از این جهت همه طوائف اسلامى به جز گروه‏ «مجسمه‏» با توجه به قرائنى كه در سیاق آیات است، معانى خاصى براى این صفات مطرح می‌كنند، كه با مراجعه به تفاسیر و كتاب‌هاى كلامى روشن مى‏گردد.

ابن تیمیه حنبلى از راه امام مذهب خود، منحرف شد و با انكار فضائل امام على(علیه‌السلام)، روح ناصبى‌گرى و انكار فضائل اهل البیت را پرورش داد.
ولى متاسفانه ابن تیمیه اصرار مى‏‌كند كه آنچه در این باره وارد شده، بر همان معانى لغوى و متداول عرفى باید حمل گردد و كسانى را كه این نوع از صفات را به كمك قرائن موجود در آیات و روایات بر معانى مجازى و كنایى حمل مى‏كنند، «مؤوله‏» نامیده و آنها را انتقاد مى‏كنند، و به این نیز اكتفا نمی‌كند و می‌گوید: همه صحابه و تابعان نیز بر این عقیده بوده‏اند.

2- كاستن از مقامات پیامبر اسلام(صلى الله علیه و آله)
بخش دوم تفكر او عادى جلوه دادن مقامات پیامبران و اولیاى الهى است و این كه آنان پس از مرگ كوچكترین تفاوتى با افراد عادى ندارند. او در این راستا، مسائلى را مطرح می‌كند كه همگى یك هدف را تعقیب می‌كنند، و آن عادى جلوه دادن پیامبران، مخصوصا پیامبر اسلام و اولیاء بزرگ دین است. روى این اساس مى‏گوید:

- سفر براى زیارت پیامبر، حرام است.

- كیفیت زیارت پیامبر، از كیفیت زیارت اهل قبور تجاوز نمى‏كند.

- هر نوع پناه و سایبان بر قبور، حرام مى‏باشد.

- پس از درگذشت پیامبر، هر گونه توسل به آن حضرت، بدعت و شرك است.

- سوگند به پیامبر و قرآن، و یا سوگند دادن خدا به آنها، شرك مى‏باشد.

- برگزارى مراسم جشن و شادى در تولد پیامبر، بدعت‏ به شمار مى‏رود.

و ... كه زیربناى آراء و نظریات او در این مسائل این است كه براى توحید و شرك، حد منطقى قایل نشده و روى انگیزه خاصى، آنها را شرك، و بدعت و یا لااقل حرام مى‏داند.

او در این قسمت، آراء و نظریاتى را مطرح می‌كند، كه پیش از او، احدى از علماى اسلام، چیزی نگفته‌اند. وی با لجاجت خاصى به جنگ همه مى‏رود، و از این جهت از همان زمان، و پس از آن، افكار عمومى اهل تسن ‏بر او شورید. و بارها دستگیر و زندانى شد و ده‌ها كتاب بر رد اندیشه‏هاى او نوشته گردید.

3- انكار فضائل اهل البیت
بخش سوم از مبانى فكرى او را انكار فضائل مسلم اهل بیت عصمت و طهارت كه در صحاح و مسانید اهل تسنن وارد شده، تشكیل می‌دهد. وى در كتاب خود به نام ‏«منهاج السنة‏» كه به حق باید آن را «منهاج البدعة‏» دانست احادیث صحیحى را كه مربوط به مناقب حضرت على(علیه‌السلام) و خاندان اوست، بدون ارائه مدركى، انكار مى‏نماید و همه را جعل شده می‌داند، فضائلى كه ده‌ها حافظ و حاكم از محدثان آن را نقل كرده و به صحت آنها تصریح كرده‏اند. از باب نمونه مى‏گوید:

محمدبن عبدالوهاب كه از نیم‌خورده ابن تیمیه استفاده مى‏كند، تنها، بخش دوم از مبانى فكرى او را گرفت، و به سه بخش دیگر اهمیت نداد، هر چند اخیرا بخش نخست(جهت داشتن خدا) به وسیله مفتى سعودى ‏«عبدالعزیز بن باز» به صورت كمرنگ احیاء شده است.
- نزول آیه: «انما ولیكم الله و رسوله‏» درباره على(علیه‌السلام)، به اتفاق اهل علم، دروغ است،(6)

در حالى كه متجاوز از شصت و چهار محدث و دانشمند، بر نزول آن آیه درباره امام تصریح كرده‏اند.(7)

- آیه: «قل لا اسالكم علیه اجرا الا المودة فی القربى»، درباره خاندان رسالت نازل نشده است،(8

در حالى كه متجاوز از چهل و پنج محدث و دانشمند آن را نقل كرده‏اند.(9) و ...

این نوع نقدها و ردّها، علاوه بر این كه حاكى از عدم مبالات، در انتقاد است، خالى از یك نوع دشمنى باطنى با خاندان پیامبر نمى‏باشد.

او با گشودن این باب، زحمات احمد بن حنبل را در تثبیت فضائل امام على(علیه‌السلام) به هدر داد.

تا پیش از احمد بن حنبل، خلیفه چهارم بودن امام علی(علیه‌السلام) در میان محدثان اهل تسنن جا نیفتاده بود و در این قضیه، موافق و مخالف وجود داشت، او بود كه امام على(علیه‌السلام) را رسما خلیفه چهارم از خلفاى راشدین اعلام كرد و با زحمات فراوان توانست مساله ‏«تربیع خلافت‏» را تثبیت كند، و از این طریق با ناصبى‌گرى، سخت مبارزه نمود و كتاب ‏«مناقب الصحابه‏» او بهترین گواه بر این مطلب است.

«حمصى‏» مى‏گوید وقتى مساله‏ «تربیع‏» از جانب احمد بن حنبل اعلام شد، به حضور او رفته و گفتم، كار شما، طعن بر طلحه و زبیر است، او صورت در هم كشید و گفت: من چه كار با آنان دارم؟ آنگاه سخنى از عبدالله بن عمر نقل كردم، او در پاسخ گفت: عمر بهتر از فرزندش است، او على(علیه‌السلام) را عضو شوراى شش نفره قرار داد، و على(علیه‌السلام) نیز خود را امیرمؤمنان معرفى كرد، حالا من بگویم، على امیرمؤمنان نیست؟(10)

ولى ابن تیمیه حنبلى از راه امام مذهب خود، منحرف شد و با انكار فضائل امام على(علیه‌السلام)، روح ناصبى‌گرى و انكار فضائل اهل البیت را پرورش داد.

4- مخالفت ‏با مذاهب چهارگانه اهل تسنن
بخش چهارم از انحراف فكرى او مخالفت وى با مذاهب چهارگانه اهل تسنن در باب نكاح و طلاق است كه شاید در برخى از مسائل، حق با ابن تیمیه باشد. ولى یك چنین مخالفت ‏با مبانى فكرى اهل تسنن كه اجماع فقهاى یك عصر، تا چه رسد به چند عصر را حجت می‌دانند، سازگار نیست.

در نهایت مبحث باید بگوییم كه بالاخره بر اثر مبارزات بسیار علیه افكار ابن تیمیه، از مكتب وی جز در كتاب‌های شاگرد وی، ابن قیّم جوزی، نامی باقی نماند. جالب است بدانید كه حتی شاگرد وی نیز در كتاب "الروح" نظرات استاد خود را به چالش كشانده است.

محمدبن عبدالوهاب كه از نیم‌خورده ابن تیمیه استفاده مى‏كند، تنها، بخش دوم از مبانى فكرى او را گرفت، و به سه بخش دیگر اهمیت نداد، هر چند اخیرا بخش نخست(جهت داشتن خدا) به وسیله مفتى سعودى ‏«عبدالعزیز بن باز» به صورت كمرنگ احیاء شده است.

و اخیرا در عربستان سعودى كتابى به نام ‏«علاقة الاثبات و التفویض‏» پیرامون صفات خبرى با تقریظ‏ «عبدالعزیز بن باز» منتشر شده است، و مجموع كتاب حاكى است كه مؤلف و تقریظ نویس در صدد احیاء بخش نخست از مبانى فكرى‏ «ابن تیمیه‏» هستند.(11)

در نهایت مبحث باید بگوییم كه بالاخره بر اثر مبارزات بسیار علیه افكار ابن تیمیه، از مكتب وی جز در كتاب‌های شاگرد وی، ابن قیّم جوزی، نامی باقی نماند. جالب است بدانید كه حتی شاگرد وی نیز در كتاب "الروح" نظرات استاد خود را به چالش كشانده است.

اما این سوال به اذهان متبادر می‌شود كه چرا و چگونه بار دیگر این مكتب در قرن 12 هجری از انزوا و گمنامی رهیده و مجددا به نشر و ترویج آن پرداخته‌ شده است؟

در مقاله بعدی بنام وهابیت فرقه ای علیه شیعه وسنی به این سوال پاسخ داده می‌شود.

 

پی‌نوشت‌ها:

1- البدایة و النهایه، ج13، ص 255.

2- وهابیت مبانی فكری و كارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 24- 25.

3- البدایة و النهایه، ج14، ص34/ دائرةالمعارف، ج3، ص173.

4- رحلة ابن بطوطه، صص 95- 96.

5- الفتاوی الحدیثة، ص 86.

6- منهاج السنة، ج1، ص1.

7- به الغدیر، ج 3، ص156 تا 172 مراجعه فرمایید.

8- منهاج السنة، ج2، ص118.

9- به الغدیر، ج 3، ص156 تا 172 مراجعه فرمایید.

10- طبقات الحنابلة، 1/393.

11- فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى، جعفر سبحانى، ج3، ص 19 .

 
   گروه دین و اندیشه سایت تبیان

+نوشته شده در88/07/26ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط ایلیا |

با تحقیق در تاریخ اسلام و شناخت سیره خوارج روشن می شود که آنان دارای افکاری بسته و برداشتی غلط از اسلام,قرآن و خلافت الهی بودند و چگونه با مسلمین برخورد می کردند و از روی جهل و بی خردی,به تکفیر آنها می پرداختند و خون و اموال آنها را مباح می شمردند!

روش وهابیان در امتداد روش خوارج است و مسلمانان از زمانی که ابن عبدالوهاب مسلط شد تا زمان حاضر بهای تاثیر آن جریان خطرناک را می پردازند.این گفته وهابیان : "لا دعاء الا لله و لا شفاعه الا لله و لا توسل الا بالله و لا استغاثه الا بالله",شعار "لا حکم الا لله"خوارج را در ذهن تداعی می کند.

امیرالمومنین در مورد این جمله خوارج می فرماید:"کلمه الحق یراد به الباطل"یعنی کلمه حق است,چون مطابق آیه کریمه "ان الحکم الا لله" است و اراده باطل است,زیرا منظور از آن را امیری گرفتند که فقط باید خدا باشد و غیر از او کسی نباید حکومت کند.لازمه حکومت خداوند در میان مردم , تجسیم است.

وجوه مشترک و مشابهت های رفتاری وهابیان با خوارج:

1-وهابیان انسان ها را می کشند و آبادانی ها را از بین می برند و مسلمانان را از دم تیغ می گذرانند_به این بهانه که آنها از میت طلب شفاعت می کنند_در این صورت همان افکار خشک و بسته خوارج در فهم اسلام به ذهن تداعی می کند.

2-وهابیت حکم به شرک کسانی می کند که با عقاید آنها مخالف اند و به ایشان خطاب می کنند "یا مشرک"و "یا کافر"با این برخورد افکار خوارج در مواجهه با مسلمین به ذهن می آید. آنان به خیال خود احتیاط پیشه کرده و یک دانه خرما را به احتمال آنکه صاحب آن راضی نیست,نمی خوردند و یا از کشتن خوک ولگرد,به احتمال اینکه مال یک فرد کتابی که در ذمه اسلام است,خودداری میکنند!!!

این در حالی است که با تمام خود بینی و گستاخی,صحابی رسول خدا را که روزه دار و در گردنش قران بود به جرم تبری نکردن از امیر المومنین به شهادت رسانیدند و با ریختن خونش به خدا تقرب جستند!!!!!!و مسلمانان را می بینی که به خاطر ترس از جانشان تظاهر می کنند که اهل کتاب بوده و اظهار نمی کنند که مسلمان هستند!!!!!

وهابیت نیز آیه کریمه" و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا" یعنی همانا مساجد از آن خدا است,پس هیچ کس را با خدا نخوانید,بر کسی تطبیق می دهند که به قبر نبی مکرم یا به قبر صحابی جلیل یا یکی از صالحین متوسل می شود.خوارج نیز آیاتی که درباره کافران و مشرکان نازل شده بود را به مسلمانان و مومنان حمل میکردند!!!

ابن عمر در این باره می گوید:خوارج به آیاتی مراجعه میکردند که در مورد کافران بود سپس آن را بر مومنان تطبیق می دارند.

وهابیان کسی را که مخالف عقایدشان باشد مشرک میدانند و مال و خون او را مباح می دانند.در صورتی که از ضروریات دین این است که هرکس شهادتین بر زبان جاری کند خونش محفوظ است و نیازی نیست قلب وی را بشکافی تا معلوم گردد ایمان در قلبش رسوخ کرده یا اینکه زبانی بوده!!!!!!

گویا وهابیون این آیه شریفه را فراموش کردند که "و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مومنا"(نساء ایه 94) به کسی که اظهار اسلام می کند نگوئید مسلمان نیستی.

نبی مکرم اسلام هنگامی که از او درباره سرزمین نجد(زادگاه ابن عبدالوهاب)پرسیدند,فرمود: "زلزله آن جا و فتنه ها از آز آنجا است" (مسند احمد,ج 2,ص 81)

+نوشته شده در88/07/26ساعت 2:37 بعد از ظهر توسط ایلیا |

اهل سنت كه از وقايع صدر اسلام مثل غصب خلافت حضرت علي (ع) ، شهادت حضرت زهرا (س) و واقعه عاشورا آگاهي دارند پس چرا به بزرگانشان اعتقاد دارند و آنها را دوست دارند؟

اهل سنت بطور كلي به دو دسته تقسيم شده اند؛ دسته اي كه اكثريت اهل سنت را تشكيل مي دهند و عوام اهل سنت مي باشند، واقعاً نمي دانند كه در صدر اسلام چه گذشته و جريان امامت و خلافت چگونه رقم خورده است. از اين رو، وقايع تاريخي بر آنها مشتبه گرديده اند، زيرا آنهائيكه حادثه غصب خلافت را به وجود آوردند و در حقيقت كودتايي عليه امام علي (ع) و اهل بيت ـ عليه السّلام ـ سامان بخشيدند، توانستند، تحريفاتي نيز در گفتار پيامبر به وجود آورند و وقايع را وارونه جلوه دهند.
مثلاً حديث متواتر غدير كه در همه منابع معتبر اهل سنت ذكر 7]

در نتيجه بخش عظيمي از اهل سنت كه از عوام مي باشند. از وقايع صدر اسلام آگاهي ندارند و نمي دانند كه چگونه سفارشات پيامبر (ص) در مورد اهل بيت ـ عليهم السّلام ـ كه عدل قرآن دانسته شده، ناديده گرفته شد، و بر اثر جاه طلبي برخي از صحابه در سقيفه كودتاي بر عليه امام علي (ع)  سامان دهي گرديد، كه ريشه همه فتنه هاي است كه در طول تاريخ اسلام بوجود آمده اند.

اما برخي ديگري كه علما و دانشمندان اهل سنت را تشكيل مي دهند، آنها گر چه تا حدودي از وقايع و اتفاقات صدر اسلام آگاهي دارند و لكن بر اثر حب جا و رياست و تقليد از اسلاف شان، اصرار به پيروي از اهل سنت مي كنند.

برای مشاهده و مطالعه بیشتر به منابع زیر مراجعه نماید:

1. پيشوائي از نظر اسلام، آيت الله سبحاني.
2. غذير خم و پاسخ به شبهات از كتب اهل سنت، عبدالصالح انتصاري.
--------------------------------------------------------------------------------
منابع:

[1] . احمد حنبل، مسند، بي نا، بي جا، 4/281.
[2] . پيشوايي، مهدي، تاريخ اسلام، دوره خلفا، قم، مؤسسه مذاهب اسلامي بي تا، 1/11.
[3] . ذهبي، تذكرة الحفاظ، بيروت، دارالكتب العليمه، ج 1، ص 7.
[4] . همان، 1/5.
[5] . جلالي، سيد محمد رضا، قم دفتر تبليغات، دوم 1418ق، ص 494.
[6] . مفيد، الافصاح في امامة اميرالمؤمنين، قم، مركز مؤسسه البعثة 1412، ص 227،.
[7] . حلي، منهاج الكرامة، قم، مؤسسة پژوهش و مطالعات عاشورا، اول بي تا، 79.

+نوشته شده در88/07/26ساعت 2:36 بعد از ظهر توسط ایلیا |

مصاحبه با قرآن درباره امام زمان عليه السلام


 
باز شب و روز جمعه اي ديگر از راه رسيد ودل ما ياد بهار انتظار کرده است وتمناي حضور تو بار ديگر در جانمان شعله مي کشد و عقلمان با پرسش هاي آخر الزماني سرخ مي گردد ولي پاسخ جز از ناب ترين سرچشمه ها نجوييم يعني قرآن.اينگ سوالات ما وپاسخ هاي کتاب الهي!

 

سؤال اول: دليل و آيه اي بر وجود امام زمان عليه السلام را بيان فرماييد.

1- در سوره قدر خداوند مي فرمايد: «تنزل الملائکه والروح فيها بإذن ربهم من کل أمر ». تنزل فعل مضارع است و دلالت بر استمرار مي نمايد. يعني در هر سال، شب قدر ملائک و روح به زمين نزول مي فرمايند. در دوران رسول الله صلي الله عليه وآله به شخص پيامبر نازل مي شدند. و در هر عصري بايد کسي هم شأن پيامبر باشد تا بر او نازل شوند. و الان تنها شخصي که هم شأن پيامبر صلي الله عليه وآله است امام زمان عليه السلام است.
2- خداوند در قرآن درباره مزد و اجر رسالت پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله مي فرمايد: «قل لا أسئلکم أجرا إلا الموده في القربي ». به دليل عقلي، دادن اجر رسالت پيامبر در همه زمانها بر همه واجب است. پس چون مزد رسالت پيامبر «موده في القربي» است پس بايد «في القربي»رسول الله صلي الله عليه وآله در هر عصري باشند تا مردم با مودت به ايشان اجر رسالت را بدهند. و «في القربي» الان امام زمان عليه السلام مي باشند.

 

سؤال دوم: چگونه زنده ماندن امام زمان عليه السلام تاکنون امکان دارد؟

1- خداوند در مورد حضرت يونس عليه السلام مي فرمايد: «فلولا أنه کان من المسبحين للبث في بطنه الي يوم يبعثون ». اگر يونس از تسبيح کنندگان نبود در شکم ماهي تا قيامت مي ماند. وقتي خداوند مي تواند يونس را تا قيامت در شکم ماهي زنده نگه دارد، زنده نگهداشتن امام زمان عليه السلام نيز براي او امري ممکن است.
2- اصحاب کهف سيصدونه سال در غار زنده ماندند «ولبثوا في کهفهم ثلاث مأته سنين و أزدادوا تسعا ».

 

سؤال سوم: وظيفه ما در قبال امام زمان عليه السلام چيست؟

خداوند مي فرمايد: «قل لا أسئلکم أجرا إلا الموده في القربي ». براي مزد رسالت به «في القربي» (که امام زمان عليه السلام است) مودت کنيد. مودت نياز به معرفت دارد و مودت يعني محبت همراه با اطاعت. پس الان در قبال امام زمان عليه السلام بايد هم معرفت کسب کرده و آن حضرت را بشناسيم و هم از آن حضرت اطاعت کنيم.
 

سؤال چهارم: آيا امام زمان عليه السلام از ما خبر دارد؟

بله، به تمام اعمال شما نظارت داشته و اعمال شما را مي بيند. خداوند مي فرمايد: «و قل إعملوا فسيري الله أعمالکم و رسوله و المؤمنون و ستردون إلي عالم الغيب و الشهاده فينبئکم بما کنتم تعملون ».

سؤال پنجم: چگونه مي توان يار امام زمان شد

با تقوي، چون بهترين و بالاترين معيار که به انسان ارزش مي دهد و انسان لياقت ياوري امام زمان عليه السلام را پيدا مي کند تقواست:«إن أکرمکم عندالله أتقيکم ». تقوا سبب بزرگي انسان شده و امکان مي دهد که انسان تکيه بر جاي بزرگان زند.
 

سؤال ششم:چند نمونه از نيازهاي ياران امام زمان عليه السلام را بيان کرده و چگونه بايد کسب کرد؟
الف- دانش و بينش: يار امام زمان عليه السلام بايد دانش و بينش الهي داشته باشد تا در تصميم گيري ها و عمل دچار خطا نشود. حق را از باطل تشخيص دهد. و اين را با تقوي بدست خواهد آورد، زيرا با تقوا موانع فهم و درک و علم و دانش را کنار زده و با دانش دروني و باطني نگاه مي کند. خداوند مي فرمايد:«إتقوا الله و يعلمکم الله ».
ب) بصيرت و بينش: بصيرتي که با چشم باطن ببيند و با گوش باطن بشنود. با ملائک الهي در ارتباط باشد. اهل حق و باطل را بشناسد تا دچار انحطاط فکري و اخلاقي و روحي نشود. و اين بصيرت نيز با تقوا بدست مي آيد. خداوند مي فرمايد:«إن تتقوا الله يجعل لکم فرقانا ». فرقان يعني نيرو و تواني که با آن حق را از باطل جدا کنيد. به برکت اين تقوا انسان، شيطان شناس نيز مي شود. دشمن را هم مي شناسد.

ج) بيداري: هوشياري و بيداري؛ تا هروقت شياطين براي گول زدن آمدند، بيدار شود، دام ابليس را بشناسد و از شيطان فرار کند. چون انسان خواب و چشم بسته سريع در چاه مي افتد. و اين هم با تقوا ممکن است. «إن الذين التقوا إذا مسهم طائف من الشيطان تذکروا فإذاهم مبصرون ».

 

سؤال هفتم: چگونه بعد از ظهور و در حکومت مهدوي برکات زياد مي شود، محصولات رونق مي يابد، مشکلات مردم حل مي شود و...؟
چون حکومت امام زمان عليه السلام حکومت تقوا است، آثار تقوي هم ظاهر مي شود. و من جمله آثار تقوا نزول برکات از آسمان و باز شدن درهاي برکت از زمين و آسمان است که حل مشکلات مردم و روزي فراوان نيز بدنبال آن است «ولو أن أهل القري آمنوا و التقوا لفتحنا عليهم برکات من السماء و الأرض » «و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب » «و من يتق الله يجعل له من أمره يسرا ».
 

سؤال هشتم: ويژگيهاي ياران امام زمان عليه السلام چيست؟

خداوند مي فرمايد: «إن الأرض يرثها عبادي الصالحون ». يعني زمين را بندگان صالح من به ارث مي برند. پس وارثان زمين که امام زمان عليه السلام و ياران ايشان هستند دو ويژگي دارند: 1-عبادالله اند 2- صالحين اند. حال به ويژگيهاي بندگان صالح خدا اشاره مي کنيم:
1- متواضع اند: «عباد الرحمن الذين يمشون علي الأرض هونا »

2- داراي بينش صحيح هستند، زيرا غرور در قلب و عقل آنان نفوذ نکرده است

3- اهل پرورش جاهلان جامعه اند، «وإذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما »

4- اهل طاعت و سجده و قيامند، «و الذين يبيتون ربهم سجدا و قياما »

5- خود را آلوده به گناه که منجر به ورود به جهنم مي شود نمي کنند، «والذين يقولون ربنا أصرف عنا عذاب جهنم »

6- اهل اعتدالند، «إذا أنفقوا لم تسرفوا و لم يقتروا »

7- موحدند و غير خدا را نمي خوانند، «لا يدعون مع الله الها آخر »

8- به جان انسانها احترام مي گذارند، «ولايقتلون النفس التي حرم الله إلا بالحق »

9- پاکدامنند، «ولايزنون »

10- دنبال پاکسازي روان خويش اند، «و من تاب و عمل صالحا »

11- جبران کننده عقب ماندگيها و پرکننده خلأ ها هستند، «إلا من تاب و آمن و عمل صالحا »

12- حتي مرتکب مقدمات گناه هم نمي شوند و در مجالس گناه هم شرکت نمي کنند، «و إذا مروا باللغو مروا کراما »

13- کلامشان صحيح است، «و الذين لا يشهدون الزو »

14- اهل لغو نيستند، « و إذا مروا باللغو مروا کراما »

15- پرورش دهنده نسل سالم و مفيدند، «هب لنا من أزواجنا و ذرياتنا قره أعين »

16- امام ديگرانند، «و جعلنا للمتقين إماما »

17- به گزين اند. کلام را گوش مي دهند و از بهترين آن پيروي مي نمايند، «فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون أحسنه »

18- ايمان دارند، «قل يا عباد الذين آمنوا إتقوا ربکم »

19- بنده خداي متعال هستند و امور خود را واگذار به خداي متعال مي نمايند، بنده شهرت و پول و زر و زور و دنيا نيستند، «ثم يقول للناس کونوا عبادا لي من دون الله »

20- شيطان را به زانو در آورده اند، «ولأغوينهم أجمعين إلا عبادک منهم المخلصين »

21- ويژگيهاي صالحين را دارند يعني صددرصد اعمالشان صالح است، «والذين آمنوا و عملوا الصالحات لندخلنهم في الصالحين »

22- امر ازدواج براي جوانان را تسهيل مي کنند، «و أنکحوا الأيامي منکم و الصالحين من عبادکم و إمائکم »

23- در کار خير از همديگر سبقت مي گيرند، «و يسارعون في الخيرات و أولئک من الصالحين »

 

سؤال نهم: ازدواج در حکومت مهدوي چگونه است؟

امام زمان عليه السلام و يارانش دو ويژگي دارند: 1-عباد خدا هستند 2- صالحين هستند «إن الأرض يرثها عبادي الصالحون ». يک نمونه از ازدواج صالحين را خداوند در قرآن ذکر مي کند که ازدواج دختر شعيب با حضرت موسي است، «قال إني أريد أن أنکحک أحدي إبنتي ها تين » (اول شعيب موسي را شناخت، سپس درخواست ازدواج را داد). از اين آيه مي توان فهميد که:
1- تا داماد را نشناختيد اجازه خواستگاري ندهيد. اول شناخت بعد اقدام

2- ويژگيهاي داماد در آيه دو چيز ذکر شده است: 1- قوي 2- امين. اين دو مهم است

3- اگر پيشنهاد از طرف خانواده دختر باشد اشکال ندارد

4- بعضي خانواده ها چند دختر دارند، اگر براي دختر دوم يا سوم خواستگاري آمد و دختر اولي ازدواج نکرده بود مانع نشويد

5- قبل از ازدواج، دختر و پسر همديگر را ببينند

6- مهريه بايد چند ويژگي داشته باشد. الف) سودآوري اقتصادي داشته باشد. لذا حضرت شعيب عليه السلام هشت سال چوپاني را مطرح نمود ب) مهريه معنوي باشد. حضرت شعيب فرمودند هشت حج ج) مهريه را کم مطرح کنند، تا داماد زياد کند. اين در زياد شدن محبت بين دختر و پسر مؤثر است د) مهريه نقد به عروس داده شود

7- پدر دختر سختگيري نکند

8- خانواده ها به هم اعتماد داشته باشند

 

سؤال دهم: ويژگيهاي امام زمان عليه السلام در قرآن چيست؟

پاسخ قرآن کريم:
1- معصوم است، «إنما يريدالله ليذهب عنکم الرجس أهل البيت و يطهرکم تطهيرا»

2- اولي الامر است، «أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الأمر منکم»

3- اطاعت از او، راه خداست، «قل ما أسئلکم عليه من أجر إلا من شاء أن يتخذ الي ربه سبيلا» « قل ما أسئلکم أجرا إلا الموده في القربي». از جمع دو آيه معلوم مي شود «سبيل رب» همان « موده في القربي» است.

 

سؤال يازدهم: الگوهايي را معرفي نمائيد.


پاسخ قرآن کريم:
تمام انبياء عبادالصالحين اند.

 

تهيه و تنظيم براي تبيان: رضا سلطاني

+نوشته شده در88/07/26ساعت 2:35 بعد از ظهر توسط ایلیا |

این نامه حضرت ولی عصر(عج) است خطاب به کسانی است که در وجود حضرت شک کرده بودند و شیخ ابی عمر عامری جواب حضرت را برای اینان آوردند:




بسم الله الرحمن الرحیم
خدا ما و شما را از فتنه ها عافیت دهد و به ما و شما روح یقین را هدیه دهد. خدا ما را در پناه خودش قراردهد، شما را هم ازعاقبت بد در پناه خودش قراردهد.

به من خبررسیده که شک کردید جماعتی از شما در دین، پس غمناک شدیم از شما که این (شک شما) بین ما و شما پرده انداخت (غصّه ما) برای شماست نه برای خودمان، به درستی که خدا با ماست پس هیچ نیازی ما به غیر خدا نداریم، حق همیشه با ماست پس به وحشت نمی اندازد ما راهر کس که بنشیند و ما صنعت دست خداییم؛ ومخلوقات، صنعت دست ما.

ای گروه چه شده است شما را تردد شما در شک است و در حیرت برگردانده شدید، آیا این آیه قرآن را نشنیدید که خداوند عزّوجل می فرماید: «ای کسانی که ایمان آوردید اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید رسول و اولی الامر از ایشان را»

آیا ندانستید آن آثاری که به شما رسیده، آن چه که بوده و ایجاد شده از ائمه گذشته و باقی مانده شماست؟ آیا ندیدید که خدای سبحان چگونه برای شما پناهگاه هایی قرار داده است که شما در آن پناهگاه ها به آرامش برسید؟ آیا ندیدید که خداوند برایتان چه عَلَم هایی را قرار داده است که شما به واسطه آن هدایت شوید؟

از حضرت آدم این پرچم بوده تا امامی که گذشت (امام حسن عسگری(ع)). هر زمان علمی ناپدید می شود، علم دیگری پدید می آید. وقتی خدا ستاره قبلی را گرفت، شما گمان بی جا کردید که خدا دینش را باطل کرد. وسیله بین خود و مخلوق را برید. این چنین نیست که شما گمان می کنید نه هیچ وقت بوده و نه خواهد بود، تا زمان قیامت، و امر خدا ظاهر می شود در حالی که مردم کراهت دارند.

و پدرم با سعادت کامل بر روش پدرانش گذشت، گام به گام جای آن ها قدم گذاشت، وصیت او و علم او در بین ما هست و کسی که جانشین او باشد و کسی که بنشیند جای او هم در بین ما هست. هیچ کس با ما دعوا نمی کند (در مورد موضوع جانشینی) مگر کسی که ظالم و گناه کار باشد.

اگر فرمان خدا که هیچ گاه مغلوب نمی شود نبود، حتماً از موقعیت ما چیزی بر شما ظاهر می شد که عقل هایتان سرگردان شود و شکهایتان از بین برود، ولی هر چه خدا بخواهد می شود .

پس تقوا داشته باشید و تسلیم ما شوید. امر شما بر ما وارد می شود، پس بر ماست صادر کردن (پاسخگویی به شما)، و اراده نکنید بر پرده برداری از چیزی که پرده افتاده بر شما (منظور خود حضرت هستند که در پس پرده غیبت به سر می برند) میل نکنید از طرف راست و برنگردید به چپ.

من خیرخواهی شما را کردم و خدا شاهد بر من و شماست. اگر نبود نزد ما که دوست داشتیم صلاح شما و رحمت بر شما و دوست داشتیم دلسوزی بر شما را، ما از مورد خطاب قراردادن شما مشغول به کار دیگری می شدیم.

خدا ما و شما را حفظ کند از قرار گرفتن در مهلکه ها و مرض ها و آفت ها به رحمت خودش، به درستی که خدا قادر بر هر چیزی است و خدا هم برای ما و هم برای شما سرپرست و حافظ است و سلام بر همه اوصیاء و اولیاء و مؤمنین "و رحمة الله و برکاته و صلی الله علی محمد النبی و سلم تسلیما"

مکیال المکارم



منبع خبر: موعود

+نوشته شده در88/07/26ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط ایلیا |

از آن جایی كه رضایت و خشنودی خداوند تبارك و تعالی همان رضایت و خشنودی حضرت بقیه الله الأعظم امام زمان(ع) است، بهترین راه تحصیل رضایت ایشان، عبودیت و بندگی خالص خداوند است. انسان باید واجبات شرعی را انجام دهد و از منهیات دینی پرهیز كند و به گونه ای رفتار كند كه بندگان الهی اعم از اقوام، همسایه ها و دیگران از وی راضی باشند و سعی كند كه دلی را شاد كند و كوشش كند كه دلش خالی از حق و كینه و حسد باشد و قلبش سلیم شود. وقتی انسان كردارش را نیك كرد و از اوامر و نواهی الهی سرپیچی نكرد و از آلودگی های ظاهری و باطنی خود را پاكیزه كرد، انسانی امام زمان پسند می شود و هنگامی كه پرونده اعمالش را به خدمت ولی عصر(ع) عرضه می دارند، حضرت خوش حال می شود.

امام صادق(ع) فرمود: "در هر پنج شنبه اعمال بندگان به رسول خدا(ص) و امامان(ع) عرضه می شود".(1) حضرت در حدیثی دیگر فرمود: چرا رسول الله(ص) را ناراحت می كنید؟ مردی عرض كرد: چگونه ناراحتش می كنیم؟ حضرت فرمود: آیا نمی دانید اعمال شما بر حضرتش عرضه می شود؟ كه اگر گناهی ببیند ناراحت می شود، پس رسول خدا را ناراحت نكنید، بلكه خوشحالش كنید.(2) بنابراین، انسان با بندگی و خودسازی و عمل به وظیفه خود در زمان غیبت كه بعضی از وظایف زمان غیبت عبارتند از: انتظار فرج، خواندن دعای فرج و دعای ندبه و دعای عهد و صدقه دادن برای سلامتی حضرت و انجام حج و زیارت به نیابت از ایشان و كارهای خیر دیگر می تواند قدمی در جهت خشنودی حضرت ولی عصر(عج) بردارد.
ایمان و عمل صالح دو ركن اساسی در زندگی انسان به شمار می رود و برای كسب رضایت امام مهدی(عج) باید هر چه بیشتر آن دو را تقویت كرد. گفته اند در دورة آخر الزمان مردم لباس اسلام را وارونه به تن می كنند؛ این سخن ممكن است به این معنا باشد كه برخی از ارزش های اسلامی جایگاه خود را از دست می دهد و برخی از امور بی ارزش یا ضد ارزش، ارزشمند می گردد. یكی از اموری كه موجب می شود فرد از این آسیب تا حد زیادی در امان بماند، این است كه باید تلاش كند اسلام را درست بفهمد و به آثار دانشمندان اسلامی مورد اعتماد مراجعه نماید. بعد از شناخت اسلام صحیح آن را به بهترین وجه ممكن در زندگیش پیاده كند. این بهترین راه جلب رضایت امام زمان(عج) است.


پی نوشت ها:
1. بحار، ج 23، ص 345.
2. كافی، ج 1، ص 219.

+نوشته شده در88/07/26ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط ایلیا |

بسم الله الرحمن الرحيم

الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ (2) الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ (3) مَـلِكِ يَوْمِ الدِّينِ (4) إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ (5) اهدِنَــــا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ (6) صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ (7)




+نوشته شده در88/07/26ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط ایلیا |

منبع/deadisrael.blogfa.com/

+نوشته شده در88/07/23ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط ایلیا |

امروز اولین تولد وبلاگ گروه منتظرین ظهور شهرستان بابل


متن اولین پست وبلاگ:

الهم عجل لولیک الفرج


وبلاگ دانلود گروه منتظرین ظهور(عج)

+نوشته شده در88/07/23ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط ایلیا |

پنج روز مونده به اولین تولد وبلاگ گروه منتظرین ظهور شهرستان بابل


متن اولین پست وبلاگ:

الهم عجل لولیک الفرج


وبلاگ دانلود گروه منتظرین ظهور(عج)

+نوشته شده در88/07/18ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط ایلیا |

بنام خداوند بخشنده بخشايشگر
الم‏ «1» معبودى جز خداوندِ يگانه زنده و پايدار و نگهدارنده‏، نيست‏. «2» [همان كسى كه‏] كتاب را بحق بر تو نازل كرد، كه با نشانه‏هاى كتب پيشين‏، منطبق است‏؛ و (تورات‏) و (انجيل‏) را. «3» پيش از آن‏، براى هدايت مردم فرستاد؛ و [نيز] كتابى كه حق را از باطل مشخّص مى‏سازد، نازل كرد؛ كسانى كه به آيات خدا كافر شدند، كيفر شديدى دارند؛ و خداوند [براى كيفرِ بدكاران و كافران لجوج‏،] توانا و صاحب انتقام است‏. «4» هيچ چيز، در آسمان و زمين‏، بر خدا مخفى نمى‏ماند. [بنابر اين‏، تدبير آنها بر او مشكل نيست‏.] «5»


ادامه ترجمه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+نوشته شده در88/07/12ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط ایلیا |